نوشته شده توسط:hassan
شادی درمدرسه
مقدمه :
پژوهشهای مختلف درعلوم رفتاری و روانشناسی
ارتباطات ، ، حاكی ازاین مساله است كه شادی و گشاده رویی نقش والایی در پذیرش
اجتماعی شخصیت مربیان بویژه درجامعه دانش آموزان دارد . درمراجعه به تاریخ زندگی
پیامبر بزرگ اسلام از جمله برجسته ترین خصال ایشان كه موجب جلب و جذب امت بوده است
گشاده رویی و خلق نیكوی پیامبر اكرم (ص) بوده است تاآنجا كه درقرآن اشاره گردیده
است كه اگر خلق حسن پیامبرنبود همانا مردم ازدور ایشان پراكنده می شدند و او را
تنها می گذاشتند . نقش كار تربیتی شامل مجموعه ای ظریف از قواعد و برنامه ها می
باشد كه هم تاثیر گذار وهم تاثیر پذیر می باشند و با توجه به اینكه رمز ایجاد رابطه
حسنه و اعتمادسازی به منظور جلب همكاری دانش آموز همانا روحیه شاد و انبساط خاطر
مربی می باشد ، این اهمیت دوچندان می گردد . تحقیقات علمی ثابت نموده اند كه شادی
امر مسری و ناشاد بودن نیز چنین است و به سرعت به مخاطبین ما منتقل می شود وبه
عنوان عامل مثبت یا منفی در بروز رفتارهای مورد انتظار نقش تعیین كننده دارد وبه
دنبال آن شاد بودن وعدم آن زمینه ساز جانبه و دافعه نسبت به برنامه تربیتی و مشخص
مربی خواهد بود .
‹‹ برتر اند راسل فیلسوف بزرگ آموزش و پرورش می گوید ، عیب و
هنر آدمی وابسته به تربیت است واز این رو تربیت راكلید جهان نو می داند از دیدگاه
او عیب های آدمیان از تربیت بد برخاسته و هم تربیت است كه باید آنان رابه سوی هنر
رهبری كند !
به سخن دیگر چگونگی جهانی كه درآن زندگانی می كنیم وابسته به
چگونگی ما واین نیز درگروه تربیت است . اواشاره می كند كه بدین سان دركار تربیت
نخستین وبنیادی ترین پرسش این است كه می خواهیم فرزندان ماچه منشی داشته باشند و
درچگونه جامعه ای زندگانی كنند ؟ راسل در پاسخ این پرسش برهدف هایی تكیه می كند كه
اگر به زبان اریش فرم گفته شود بربنیاد اخلاق انسان گرایانه است . راسل یافتن دست
كم چهار ویژگی و شایستگی را، بنیاد یك منش خوب می شمارد : شادابی وسرزندگی ، جرات
یا دلیری ، حساسیت و هوش پرورش یافته .
درباره شادابی می گوید شادابی بیشتر
جنبه فیزیولوژیك دارد تاروانی .آنجا كه تندرستی ، كامل باشد شادابی نیز هست ولی این
چگونگی باگذشت زمان ، كاستی می گردد و دركهنسالی ناپدید می گردد .
اهمیت شادابر
بویژه درآن است كه شوق انسان رابه چیزهای گوناگون برمی انگیزد ، بستگی های اورا با
محیط می گستراند وباز اهمیت شادابی بویژه درآن است كه شوق انسان را از گرایش به
بعضی از صفات بدنگه می دارد . از نتیجه های این چگونگی یكی این است كه حسد را
ازمیان می برد .از این رو به همان اندازه كه حسد بد است وزیان آور ، شادابی خوب است
وسودمند .
یا سپرس درتأكید برمعنوی بودن و تعریف اتوریته حقیقی آن راترك هرگونه
زور معنی می كند ومی گوید : می توانیم بگوییم ازآنجا كه تحول نتیجه فعالیت وبویژه
نتیجه فعالیت شاد است اتوریته درمعنای عامل خشونت و اجبار بازدانده تحول است ، زیرا
بازدارنده فعالیت آزاد وشاد است در این معنی اتوریته لازمه تحول و تأثیر آن به
نیروی شوقی است كه بر می انگیزد . این نكته به خوبی روشن می كند كه قدرت ، اهمیت و
اعتبار استاد و آموزگار در باز گرفتن آزادی شاگردان نیست بلكه فقط در تأثیر معنوی
است ومحدود كردن آزادی آنان نه تنها نشانه توانایی نیست بلكه نشانه ناتوانی یعنی
ازمیان رفتن قدرت وتأثیری معنوی است .(1)
درتحقیق راجع به شادی ونظر انسان نسبت
به شادی از نظر روانی و روحی و فطری مورد پرسش قرارگرفته است ، تعریف شادی از
دیدگاه روانشناختی چیست ؟
تعریف شادی ولذت را از بهشت شروع می كنیم كه همه
مادرانتظار رسیدن به آن هستیم .آنچه از احادیث ،آیات قرآن و روایات مذهبی خوانده و
شنیده ایم این است كه اگر فرد درستكاری باشیم در بهشت خداوند ی به جاودانگی می رسیم
. جایی كه عناصر لذت متعدد و جاویدان اند .آب آن چنان لذتبخش است كه هرچه بنوشی
سیراب نخواهی شد . میوه ها آنقدر شیرین و خوشمزه هستند كه هر چه بخوری سیرنخواهی شد
. سایر ابعاد زندگی در بهشت چنان كه همگان آنها را می دانیم منتهای آرزوی انسان
دراكتساب لذت اند . وعده خداوند به درستی بر احساسات اصیل انسانی منطبق است . انسان
نوعا موجودی است كه زندگی راشاد می خواهد و می بیند بویژه مؤمنین به دلیل احساس
امنیت اصیل و خدشه ناپذیری كه دارند عمیقا شادند .آنها تمام وقایع را گذرا می دانند
و عقیده دارند كه خداوند زندگی را بربهترین مسیر ممكن منطبق می سازد .پس شادمانی از
دیدگاه اعتقادی یك اصل مسلم ویك وظیفه است نه تنها باید خودمان شاد باشیم بلكه من
باید شما راشاد كنم وشما باید خانواده خود راشاد كنید .همگان باید بچه ها راشاد
كنیم . از دیدگاه علمی چارچوب زندگی برمبنا واساس شادی استوار است تا آنجا كه تعریف
سلامتی احساس متعادلی از شادی درونی است . از لحاظ روانشناختی درنهادما دو غریزه
وجوددارد : یكی غریزه میل به زندگی ویكی غریزه میل به مرگ .
به زبان فرنگی به
این دو پدیده به ترتیب ‹‹ eros ›› و ‹‹ thanatos ›› می گویند . اگر دریك موازنه میل
به زندگی افزونتر ازمیل به مرگ باشد سلامتی تحقق یافته است و اگر برعكس ، میل به
مرگ زیادباشد بیماری و افسردگی پدیده آمده است .
میل به زندگی چه معنایی دارد ؟
میل به زندگی درتمام اعمال ورفتاری كه زندگی و تداوم آن را میسر و ممكن می سازند
متجلی است مثل احساس تمایل به زنده ماندن و تلاش برای ترقی . احساس لذت بردن از
موضوعات معقول ومعروف و پسندیده ، لذت بردن از دیدار دوستان ، لذت بردن ازكمك كردن
به كسی ، لذت برده ازروئیدن یك بوته گل سرخ از تكه چوبی كه چندی پیش از آن قلمه زده
بودیم ، لذت بردن ازتولد یك نوزاد ، لذت بردن از ازدواج ، از عشق واز تمام لذتها كه
به حق معقول اند دردایره تمایل به زندگی قرار دارند .
ماازاین كه سالم هستیم
شكرگزاریم لذا شادیم ازاین كه خداوند به ماچشم داده ، گوش داده شكرگزاریم و شكر
گزاری واقعی یعنی شادمانی . اگر ازدیدگاههای مختلف الهی نگاه كنید شادی یك شكرگزاری
است .
وقتی ماهمه چیز داریم و غصه می خوریم ما واقعا به خداوند پشت كرده ایم
.نعمت های اورا نادیده گرفته ایم و حقیقتا مابنده ناشكری هستیم . بااین همه نعمت
های خدادادی كه ما داریم آیا باید گریه كنیم یا باید بخندیم و به خداوند بگوییم
ممنون و متشكریم . فرضا اگر كسی برای شما كاری كرده است در برابر او جز تشكر و
لبخند زدن چه كاری عادی است ؟ هیچ وقت دیده اید كه در مقابل محبتی كسی دشنام بدهد ؟
مگر اینكه سالم نباشد . درغیر این صورت پاسخ هر كار محبت آمیز تشكر ، باروی خوش و
روحیه شاد است . احساس من درباره خداوند این است كه حضرت حق هر لحظه به ما هدیه
جدید و تازه می دهند . حیات ما ، راه رفتن ما ، نگاه كردن ما وتنفس ما هدیه های
خداوندی است . اما ما نمی فهمیم یعنی این قدر به كمال عقل نرسیده ایم كه هر لحظه كه
می گذرد كادوی خداوندی است كه شامل حال ما می شود . پس ماباید هر لحظه از خداوند
تشكر كنیم و تشكر نیز همیشه با لبخند است . بنابراین انسان باید به خاطر خداوند
دائما لبخند بزند .
اصولا یك فرد مذهبی چون نوح را كشتیبان خود می داند ، از
هیچ طوفانی غم نی خورد و اصیل ترین شادی وجود اورا فراگرفته است . لذا دلهره و
اضطراب ندارد .بلكه حمیت خاطر دارد ونه در دل ونه برچهره اثری ازغم ندارد .
كسانی هستند كه براساس برخی از آموزشهای خانوادگی یا اجتماعی از اعمال عادی
شادی بخش نیز احساس گناه می كنند . به راستی احساس گناه چگونه از كسب لذت ومیل به
شادی جلوگیری می كند .
احساس گناه یك احساس كاملا طبیعی است ، بدان شرط كه فرد
مرتكب كار خطایی شود . منشأ اصلی این احساس ‹‹ وجدان اخلاقی ›› است . وجدان اخلاقی
یك سازمان ذهنی است كه در خاتمه شش سالگی ساخته می شود .طرزساخته شدن وجدان اخلاقی
چنین است كه فرد ارزش های خانواده را در وجود خودش درون فكنی می كند . در این زمان
فرد می فهمد كه زشتی ها وزیبایی ها شامل چه مواردی هستند وبدی و خوبی چه معنایی
دارند . خانواده به فرزند خود یاد می دهد كه باید به خوبی ها عمل كند واز بدیها
بپرهیزد . چنین فردی وقتی مرتكب كارخطایی می شود احساس بدی خواهد داشت كه به آن
احساس گناه می گویند . معمولا یك فرد طبیعی انسان در اندیشه ارتكاب به كار خطا
یاناپسندی نیست ، چه رسد به آنكه عمل خطایی بكند كه متعاقب آن احساس گناه داشته
باشد . اما اگر زمانی خطا كرد به شدت احساس گناه خواهد كرد . خطا به تمام موضوعاب
خلاف پسند وعرف جامعه ، فرهنگ ، خانواده و مذهب گفته می شود .
احساس گناه اگر
به اندازه بیماری حاد نباشد اما از انداره طبیعی هم بیشتر باشد تحت تأثیر سخت
گیریهای والدین ، جامعه و تنبیهات آنها پدیده آمده است . این سخت گیریها عامل پدید
آمدن یك وجدان اخلاقی محكم ووسیع است . این دسته از احساس گناه افراطی در فرآیند
روانكاوی اصلاح شدنی است . در برابر افراط در احساس گناه با مردمی روبه رو می شویم
كه از ارتكاب به هیچ فعل زشتی احساس گناه ندارند . این دسته ازمردم بزهكاران و
شخصیت های غیراخلاقی و ضد اجتماعی هستند كه در وجود آنها سازمان وجدان اخلاقی پدید
نیامده یا به ضعیف ترین شكل خود رسیده است .
احساس گناه افراطی یا تفریطی باسخن
گفتن وبا نصیحت كردن قابل تصحیح و اصلاح نیست . هر جا كه این احساس پدید آید ،
شیرینی موقت یك لذت دركام فرد به تلخی درازمدت مبدل خواهد شد .
هر كسی در
زندگانی خود به اندازه خاصی لذت می برد كه این اندازه در افراد مختلف یك طبقه
اجتماعی با امكانات مساوی متفاوت است . چگونخ می توان سطح احساسی لذت رابالابرد ؟
روش های متنوعی برای افزایش سطح لذت وجود دارد . كاهش سطح درخواست های بی شماری
دارد به امیال و آرزوهای خود نمی رسد ، لذا به جای لذت بردن غصه می خورد .
مردم
خوش دل همه براین پندارند كه همه خوب اند ، همه مهربان اند . این مردم همیشه خوشحال
اند ، بنا براین سطح لذت با سلامت روان مانیز در ارتباط است .آن كه رفتار مردم را
به درستی قضاوت می كند بی سبب رنج نمی برد .نكته دیگری كه سطح لذت را بالا برده
ودرشاد بودن روان مااثرگذاراست كنترل نیازهای عادی زندگی است . كسی كه به دستور
مذهب نفسانیات خود را كنترل می كند .پس از یك دوره محرومیت وقتی نیاز خود را
برآورده می سازند به نهایت لذت می رسد . چنانكه براساس این الگو خداوند برای
پرهیزگاران وعده بهشت داده است . موضوع مهم دیگر درافزایش سطح لذت گذشت اشت كه نام
آن درفرهنگ فارسی آمده است اما درعمل آن را ندیده ایم ! دربرابر رفتار بدی كه صورت
گرفته است دوواكنش ممكن است : اول آن كه جواب بد بدهید . دوم آن كه در گذرید ، اگر
بگذارید به احساس لذت واقعی می رسید . درهمین رابطه آیا بالارفتن سطح آگاهی و دانش
می تواند از یك سو سطح لذت را بالا ببرد و ازسوی دیگر گرایش به ابتذال رانابود كند
؟
درمورد ابتذال واقع براین است كه لذا یك احساس متكامل است كه آدمیان بهنجار و
طبیعی از موضوعات پسندیده و صحیح هیچ ربطی ندارد . تنها كسانی كه درسطح پایین هوش و
عقل باشند ممكن استازیك موضوع مبتذل استقبال كنند . به تحقیق می توان گفت كه یك فرد
طبیعی وسالم ازموضوعاتی لذت می برد كه جامعه آنها راممنوع نكرده است بنابراین چیزی
به اسم ابتذال درتعریف لذت واقعی نیامده است .
ازاین سخنان كارشناسانه به طور
صریح می توان دریافت كه یك مربی هم باید خود فردی شادوسالم باشد ( سلامتی كه ازشادی
حاصل می شود ) تابتواند احساس امید شادی و زندگی رابه متربی افسرده و ناامید خود
هدیه نماید .
عده ای عقیده دارند كه لطیفه گویی ، شعرخوانی ، بازی و شوخی زمان
را تلف می كند اما عده ای عقیده دارند كه چنین رفتاری مغز راآماده می سازد كه دراین
لحظات بعدی یازده كاملی داشته باشد . واقعا این رفتار در لحظات استراحت درسی و كار
و بحث و غیره مغز را آماده وداران حداكثر بازده می كند .
________________________________________
1-درآمدی به فلسفه .میرعبدالحسین
نقیب زاده . انتشارات ظهوری . چاپ دوم
نوشته شده توسط:hassan
نشاط را احساس کن
ژانت بگان هر،برای تغییر دکوراسیون آشپزخانه منزل خود مدتها فکر کرده و نگران بود چون اطمینان داشت کاری دشواری در پیش رو دارد. از طرفی خود را می شناخت که استانداردهای غیرقابل تغییر سطح بالایی دارد که وقتی با نگرش منفی ،کارها درست از آب در نمی آیند، همراه می شود، او را دچار اضطراب و تشویش خواهد کرد .
ژانت این بار تصمیم گرفت در برنامه بازسازی آشپزخانۀ خود، تجربه ایی مثبت و مسرت بخش را جایگزین احساس عصبانیت و ناشکیبائی همیشگی خود گرداند .
تغییر نگرش ژانت مبنی بر شاد بودن و لذت بردن در حین انجام پروژه، نه تنها نسبت به نتیجۀ کار، بلکه در روند انجام کار نیزبه او کمک کرد. او متوجه شده بود که برقراری رابطه دوستانه با کارگران در محل کار، مهمترین گام در تقویت دیدگاه های مثبت او است. ژانت می گوید " از وقتی اهمیت دادن به کارگران درحین انجام کار؛ و منتظر دیدنشان شدن، اعتماد کردن به قضاوت ها و سلیقه هایشان را شروع کردم، رشد و پیشرفت واقعی من شروع شد .
او همچنین متقاعد شد که اگر بتواند ازروند کار و در حین کار، احساس رضایت داشته باشد، این خرسندی تا زمان کامل شدن کار آشپزخانه، با وی خواهد بود. او این نکته را دریافته بود که نگاه کردن به جنبه های مختلف پروژه، شانس خوشحال بودن و رضایت خاطر بیشتری را طی روز، به او می دهد. نظر او درست بود چون شادی و لذتی که او در روند تکمیل جزئیات آشپزخانه احساس کرد، بسیار عمیق تر از شادی تغییرات کلی و ساختاری کل آشپزخانه بود .
ژانت می گوید" وقتی به فضای آشپزخانه نگاه می کنم، یک لیوان آب برمی دارم یا غذا می پزم، دلم لبریز از شادی می شود . فضای کل خانه برایم باارزش تر و شادتر شده است. درکمال تعجب، تغییر دکور آشپزخانه از ابتدا تا پایان، برای او تجربه ای خوشایند بود.
چگونه یک کار سخت و طاقت فرسا، مثل تغییر دکور آشپزخانه یا انجام هرکار به ظاهر مشکل را به تجربه ای مفید و نشاط آور تبدیل کنیم؟ با تغییر پیش فرض های ذهنی و وضوح قلب، می توان به سمت احساس شادی و شعف بیشتر، پیش رفت.
لازم نیست شادی را بیافرینید. شاد بودن نیز مانند توانایی راه رفتن یا مهربان بودن یک قابلیت ذاتی است، که در درون انسان وجود دارد . شما در قالب یک کودک معصوم با قابلیت ذاتی شاد بودن بدنیا می آیید، که قادرید هنگامی که همه چیز بر وفق مراد است از شادی فریاد بکشید. آنچه که احتمالاً فراموش کرده اید این است که، حتی زمانی که اوضاع روبراه نیست نیز، می توانید این نشاط را احساس کنید. در حقیقت این نشاط طبیعی، در همه مواقع در دسترس است و می توانید آن را آگاهانه پرورش دهید تا حتی درلحظات سخت و دشوار نیز، احساس شود. شادی و نشاط جنبه های گوناگونی دارد. برای برخی شور و شعفی است که در چهره اشان نمایان است و برای عده ایی دیگر، سکون و سکوتِ حضور و یکی شدن.در واقع کلمه شادی و نشاط از نظر افراد، به سادگی به " بیچاره و درمانده نبودن " معنا می شود. برای هرکدام ازما شعف و شادی، مفهوم خاصی دارد که از خلق وخوی منحصر به فرد ما نشأت می گیرد.برای افرادی که بکاربردن کلمه شادی یا نشاط، عامیانه است، می توانند کلماتی مانند "رضایت"، "خرسندی" را بکار ببرند ولی من زمانی که کلمه "شادی یا نشاط" را بکار می برم اغلب حس خوشی و خوشبختی در نظرم پدیدار می شود.
درحقیقت، همه افراد بانشاط نیز در تمام اوقات شاد نیستند. در آئین تائو گفته می شود که برای بافتن پرده پر نقش و نگار زندگی، ۱۰۰۰۰ شادی و ۱۰۰۰۰غم لازم است. شاد بودن به معنای جلوگیری از تمام احساسات انسانی نیست. زندگی، اغلب دشوار است. شما ناامید می شوید. کسی را که دوست دارید، بیمار می شود ویا می میرد. در روابط خویشاوندی، مالی یا برنامه های سنگین روزانه خود، دچار تشویش می شوید.
با نشاط بودن ، به معنی انکار هیچیک از این احساسات نیست. برعکس، آنهایی که راز خوشبختی را کشف کرده اند، افرادی توانمند و متمرکز هستند که در زمان بروز مشکلات زندگی، بسیار توانمندانه با آن، روبرو می شوند و با اینکه در آن شرایط دامنه وسیعی از احساسات مختلف را تجربه می کنند، می دانند که، حس هایی چون خشم، غم و ترس، میهمانان موقتی اند . با تمرین ، حس خوشبخت بودن یا شاد بودن در وجودتان نهادینه می شود وعلیرغم غافلگیری گاه و بیگاه حس های موقتی، دوباره به این حس بازخواهید گشت. سؤال این است که چگونه این تمرین را شروع کنید؟ نخستین گام مهمی که ژانت آن را کشف کرد، داشتن هدف مشخص برای بیشترکردن نشاط، درزندگی اش بود.
شاد بودن را اول قرار دهید:
گام مهم بعدی، درک مرحله ای است که، شادی حقیقی در آن نهفته است. به منظور تجربه شعف ناب و حقیقی، شخص بزرگی تجربه آنچه را که خودش، سلامتی یا آرامش ذهنی می نامد، توصیه می کند. احساساتی از قبیل مهربانی یا گشاده دستی ، ویژگی افزاینده ایی دارند که باعث فراخی دل و آرامش بیشترذهن می شوند. این خصوصیات با حالات زیان باری که موجب افزایش تمایل شما به لذت زودگذر و کوتاه مدت می شوند و در حقیقت، ذهن شما را درگیرکرده و موجب رنج می شوند، متفاوتند. بخش مهم این روند، نگاهی صادقانه انداختن به حالاتی است که به رهایی و عظمت درون کمک کرده وآن را تقویت می کند.
شخص بزرگی می گوید ایجاد چنین حالت سلامتی در فرد، همان حس طبیعی شادمانی است. برای مثال درحالیکه دارید به کسی مهربانی می کنید، بطوراتفاقی متوجه این شادمانی می شوید. با توجه به حس هایی که در بدن و ذهن ایجاد می شود، می توانید " شادی مرتبط با سلامت" را در خود تقویت کنید. می توانید چیزی بیش از"حس خوب داشتن" را تجربه کنید و یاد بگیرید که با تشخیص حس هرچیز، حس خوب داشته باشید. با آگاهی بیشتر از گستره شعف درونتان، از خود بیشتر لذت می برید.
برای مثال، تمرینی که برای ایجاد آرامش توصیه می شود، سادگی است یا به قول خود من، "لذت گذشتن". این کاملا بستگی به این دارد که شما چقدربخواهید زندگی خود را لبریز از تعهداتی کنید، که به سادگی قادر به انجام آن نیستید. سادگی اینجا می تواند به معنای برقراری تعادل بیشتر، در یک زندگی پرمشغله باشد. برای بکار بستن سادگی بعنوان تمرینی برای شادبودن، بطور آگاهانه به یک دعوت شام خوشمزه، نه بگویید یا تصمیم بگیرید که یک کار "مهم" دیگر را، به برنامه خود اضافه نکنید. سپس به حس خوشی که در جسم و ذهن خود دارید، توجه کنید، به خود این فرصت را داده اید تا خود را از آشفتگی برهانید. با انجام چند تمرین، نه تنها در لحظه، احساس شادمانی می کنید بلکه، می توانید آن را به یک عادت همیشگی تبدیل کنید. شخص بزرگی در یکی از سخنانش خیلی ساده و عمیق چگونگی بوجود آمدن این عادات را توضیح می دهد " هرچیزی که فرد، بطور مرتب، درباره اش تفکر و تجزیه و تحلیل می کند، جزء طبیعت ذهنی او می شود." شما با تکرار اینگونه طرز تفکر، هم خطوط ماهرانه و هم شیارهای نامطلوبی از عادات تکراری را در ذهن ایجاد می کنید.عصب شناسی جدید تأیید می کند که، با تکرار، مسیرهای عصبی مثبت را در مغز خود، تقویت می کنید. با معطوف کردن مداوم ذهن و فکر به سمت افکار متعالی تر، کم کم عادات فکری شما تغییر می یابد و این افکارتا جایی عمیق می شوند که افکارتان به عمل، تبدیل می شود.
همه ما می خواهیم شاد باشیم اما بسیاری ازما این تصمیم را در بطن زندگی خود قرار نمی دهیم.
هنگامی که شاد بودن در لحظه را، تمرین می کنید، روح خود را درمسیرهای سالم هدایت می کنید و شرایط را برای بروز شعف درونی، فراهم می آورید.
همانطور که ژانت دریافت، حتی در لحظات دشوار و پرمشغله زندگی، رگه ایی از نشاط در اعماق ما وجود دارد، که می توانیم آن را به خود یادآوری کنیم. این شادمانی زمانی ایجاد می شود که بتوانیم دقیقاَ در لحظه حضور داشته باشیم. من هرگز پیش از این، چنین نشاطی را تجربه نکرده بودم، اما اکنون آن را حس می کنم.من آموخته ام به نشاط درونم به دلیل ساده زنده بودنم، توجه کنم."
● تمرینی برای شادمانی
۱) در جایی راحت قرار بگیرید اگر دوست دارید چشمانتان را ببندید. از نفس های خود آگاه باشید. آرام و عمیق نفس بکشید. در وانهادگی و راحتی نفس بکشید. با بازدم همه تنش ها را بیرون دهید. بگذارید جریان آرامش، در کل بدن، از سر تا پاها نفوذ کند. هر طور که راحت هستید برروی بودن خود مترکز شده و بدن را وانهاده کنید. احساسات خود را آرام نموده وفکر خود را آسوده نمائید.
۲) زمانی را که درمکانی زیبا یا با یک دوست بوده اید و نشاط عمیق توأم با شعف را تجربه کرده اید، به خاطر بیاورید.
۳) این خاطره را با جزئیات بیشتر یادآوری کنید. اگر امکان دارد تصویری از آن لحظات را در ذهن خود، زنده کنید. چه اتفاقی می افتاد؟ فضای محیط چگونه بود؟ تنها بودید یا با دیگران؟ چه تصاویر یا اصواتی را می توانید بخاطر بیاورید.
۴) به خاطر بیاورید که حس شعف و نشاط، در بدن شما چه احساسی ایجاد کرد. آیا حس سبکی داشتید؟ پر انرژی بودید؟ بدن در حالت وانهادگی بود؟ شادی را چگونه در ذهن خود حس می کردید؟ آیا فکر و ذهن شما در حال باز شدن بود؟ آماده بود؟ شفاف بود؟ چند لحظه اجازه دهید آگاهی شما، احساس جسم و حالت ذهنی تان را درک کند. با تنفستان اجازه دهید، حس شعف آن خاطره، در وجودتان تثبیت شود. با هر بازدم، در این حالت، خود را وانهاده کنید.
۵) به خاطر آوردن تصویر و احساس شعف را به مدت یک هفته، مرتب تمرین کنید. بعد ازاین یک هفته، متوجه می شوید که به سادگی می توانید احساس شعف را بدون بازسازی آن خاطره، تجربه کنید. از این تمرین هر وقت احساس رکود کردید، یا هر زمان که خواستید ذهن خود را آرام کنید یا خواستید شاد باشید، استفاده کنید.
نوشته شده توسط:hassan
آزمون بینایی- حرکتی بندرگشتالت(510)
آزمون بینایی- حرکتی بندر گشتالت (بندر، 1938، 1946)، که بر مبنای مکتب روان شناسی گشتالت تهیه شده از یک مبنای نظری مشخص برخوردار است. اصولاً جهت گیری رویکرد گشتالت برای مطالعه پدیده ادراک، به سرعت به همه جنبه های نظریه پردازی روان شناختی گسترش یافت. به طور خلاصه اساس نظری این رویکرد این بود که وقایع فقط می توانند با مطالعه آنها به صورت کلی ادراک شوند و نه از طریق مطالعه عناصر منفرد تشکیل دهنده آنها، زیرا با جداسازی اجزا از یک کل(511)، یکپارچگی عناصر تشکیل دهنده آن از بین خواهد رفت.
بندر (1938) مهارت ادراکی حرکتی – بینایی کودکان کم سن و سال را از دیدگاه گشتالت مورد مطالعه قرار داد و متوجه شد وقتی به این کودکان نقاشیهایی از شکلهای ناقص و الگوهای ساده دیگر نشان داده شود، قدرت ادراک آنها از "کل ها" و روابط بین پدیده ها به تدریج رشد می کند. بندر با استدلال به این صورت که تمامی رشد روان شناختی فرد در این جنبه خاص از عملکرد منعکس شده است، مطرح کرد که سطح کلی مهارت ذهنی را می توان از عملکرد ادراکی حرکتی – بینایی مورد ارزیابی قرار داد. وی ساخت مواد آزمون خود را بر اساس همین فرض بنا نهاد.
آزمون بندر گشتالت از 9 کارت به ابعاد 16 در 11 سانتی متر، تشکیل شده، که هر یک از آنها دربرگیرنده یکی از الگوهای اصلی به کار برده شده در مطالعات پژوهشی بنیادی گشتالت درباره ادراک است. کارتها یک به یک به آزمودنی نشان داده و از وی خواسته می شود تا الگوها را روی یک صفحه کاغذ سفید به ابعاد 28 در 22 سانتی متر رسم کند. بندر (1946) اصولاً نقاشیها را طبق این اصل که "در پاسخ به الگوهای محرک معین ارایه شده، هر گونه انحراف در کل ارگانیزم در الگوهای نهایی حسی – حرکتی منعکس خواهد شد" تعبیر و تفسیر می کرد (ص4). بندر نمونه های (الف) پاسخهای کودکان عادی در سطوح سنی مختلف و (ب) الگوهای پاسخ گروههای مختلف بیماران روانی را که فکر می کرد با این ابزار قابل شناسایی هستند، برای آزمون خود معرفی کرد. فرض او بر این بود که آسیبهای روان شناختی به وسیله ضربه دوره اولیه کودکی ایجاد می شود، که در نتیجه مانع به تکامل رسیدن رشد توانایی دریافت، [ادراک] گشتالت یا "کل" خواهد شد.
گرچه جای بحث دارد که هر گونه نمره گذاری پاسخهای آزمون بندر - گشتالت با تأکید بر دیدگاه نظری گشتالت (اینکه یک "کل" بیش از مجموعه اجزای تشکیل دهنده آن است) تناقض خواهد داشت، بندر (1938) با استفاده از پاسخهای کودکان به کارتهای آزمون، برای اندازه گیری سطح رسش کودکان، در واقع، یک طرح نمره گذاری تجربی ارایه داد. در مورد این آزمون چندین نظام نمره گذاری دیگر، هم برای بزرگسالان (هات، 1977؛ پاسکال و ساتل(512)، 1951) و هم برای کودکان (کوپیتز، 1975، 1963) تهیه شده است.
مبانی نظری این آزمون نشان می دهد که اعتبار آن حداقل به طور مقدماتی باید بر اساس میزان موفقیت آزمون در جداسازی آزمودنیهایی که در رشد عملکرد بینایی – حرکتی گشتالت یا ظرفیت سازماندهی ادراک "کل" با یکدیگر متفاوت اند، ارزیابی شود. چندین مطالعه نشان داده است که از پاسخهای کودکان 4 تا 12 ساله به این آزمون می توان یک نمره سن عقلی نسبتاً مناسبی را استنتاج کرد (بیلینگزلی(513)، 1963)؛ این نتیجه گیری با فرض اولیه بندر همخوانی دارد. همچنین گاهی اوقات می توان تمایزی کلی بین اشخاص عادی و گرههای گوناگون انجام داد، به ویژه کسانی که آسیب مغزی دارند، گرچه این یافته ها از صراحت کمتری برخوردارند (بیلینگزلی، 1963؛ گلدن، 1979) و برای تشخیص جداسازی آسیب مغزی روشهای با ثبات دیگری هم وجود دارد (نگاه کنید به بِرگ، فرانزن(514) و ودینگ(515)، 1987).
بیشترین کاربرد آزمون بندر – گشتالت در زمینه ارزیابی شخصیت بوده است. این اعتقاد در سطح گسترده ای وجود دارد که جنبه های کیفی گوناگونی از پاسخهای آزمودنی به این آزمون – از قبیل اندازه نسبی شکل رسم شده، شدت فشار بر کاغذ، و میزان فضای اشغال شده روی صفحه کاغذ- موارد مفیدی برای ارزیابی شخصیت فرد هستند (گروت و مارنات(516)، 1990). با وجود این، تلاشهای عملی برای نشان دادن این رابطه ناموفق بوده اند (کیتای(517)، 1972؛ ساتلر(518)، 1985). با در نظر گرفتن این واقعیت که مبنای نظری بندر و انتخاب محرک آزمون از جانب او، دست کم در سطح ارزیابی ویژگیهای رفتاری قابل مشاهده، فقط رابطه اندکی با عملکرد شخصیت دارند، یافته های منفی نباید تعجب آور باشد. هات (1977) به وسیله این آزمون تفاوت معنی داری را بین افراد عادی و گروههای مختلفی از انواع آسیبهای روان شناختی گزارش کرد. با وجود این، در مطالعه وی عواملی از قبیل هوش کنترل نشده بودند و در نتیجه، این عوامل به سادگی می توانستند موجب این اختلافها شوند.
جان کلام اینکه، مبنای آزمون حرکتی (بینایی بندر گشتالت به عنوان یک مقیاس اندازه گیری کارکرد شخصیت معتبر نیست؛ به نظر می رسد نه نظریه و نه محرک آزمون هیچ کدام به طور کامل بر مبنای کارکرد شخصیت نیستند. از این رو، عجیب نیست که این آزمون برای ارزیابی شخصیت فاقد اعتبار شناخته شود.
سه راهبرد(519) برای تهیه آزمونهای شخصیت
در این فصل و فصل گذشته به توضیح برخی از معروفترین ابزارهای ارزشیابی شخصیت پرداختیم، که نوعاً آزمونهای شخصیت نامیده می شدند. همه این ابزارها بر اساس یک یا چند تا از این راهبردهای تهیه آزمونهای شخصیتی تهیه شده اند: (الف) منطقی – نظری، (ب) تجربی و (ج) تحلیل عاملی. همان گونه که قبلاً مطرح شد در ساخت مقیاسهای اندازه گیری شخصیت در نظر گرفتن وضعیت جاری هنر(520) به منظور مکمل هر سه راهبرد به کار گرفته می شود، و در عین حال، عوامل محدودساز آنها را به حداقل می رساند. بنابراین، یک رویکرد متعادل باید شامل انتخاب اولیه محرک آزمون بر اساس ملاحظات نظری یا منطقی، استفاده از تحلیل عاملی برای کسب ثبات درونی، و پرداخت(521) نهایی آزمون بر اساس آشکارسازی(522) یافته های تجربی باشد. با وجود اینکه این نوع آزمون سازی هم وقت گیر است و هم گران قیمت، مشخصاً برای دستیابی به سطوح رضایت بخش اعتبار کاری ضروری است. حال اجازه دهید وسعت عملکرد و محدودیتهای هر یک از راهبردها را به طور مفصلتر بررسی کنیم.
روشهای منطقی - نظری
به نظر می رسد سودمندی پرسشنامه هایی که مبنای منطقی دارند، حداقل به سه شرط خاص بستگی دارد:
1. پاسخ دهندگان صلاحیت داشته باشند که با توجه به سؤالهای مطرح شده درباره خودشان به قضاوت بپردازند.
2. پاسخ دهندگان باید راجع به آنچه از آنها سؤال می شود و فرض بر این است که نسبت به آن آگاهی دارند، اطمینان داشته باشند که حقیقت را می گویند.
3. محرکهای آزمون واضح و بدون ابهام باشند.
اکثر دیدگاههای روان پویایی شخصیت تمایل به رد اعتبار دو شرط اول دارند. این دیدگاهها حکایت از آن دارند که اکثر مردم به عنوان روشی جهت پرهیز از اضطراب، حقایق ناخوشایند را از خودآگاهی پنهان می کنند؛ اضطرابی که در نتیجه پذیرش این حقایق ایجاد می شود. بنابراین، نظر به اینکه ارزیابی اهمیت بسیار فراوانی دارد، احتمال خیلی ضعیفی وجود دارد که پاسخهای دقیقی از جنبه های مختلف شخصیت به دست آید. به علاوه، اکثر اشخاص بخوبی از احتمال تقیه(523) آگاه اند؛ یعنی، آشکار نکردن عمدی حقایق ناخوشایند درباره خود به دلیل پیامدهای اجتماعی به آنها. هر دوی این ملاحظات از متداولترین ایرادات وارد به ابزارهای مبتنی بر منطق هستند.
در مورد شرط سوم، معنی روان شناختی محرکها به دو طریق می تواند تفاوتهای میان اشخاص را مد نظر قرار دهد: (الف) به عنوان یک پیامد دفاعی که قبلاً ذکر شد، و (ب) به خاطر تفاوتهای فردی ناشی از تفاوتهای موجود در تجارب شخصی و تاریخچه یادگیری افراد. بنابراین، محرک "من اغلب اوقات سردرد دارم" در یک پرسشنامه، ممکن است از جانب فردی که کلمه "اغلب" را ماهی یکبار تعبیر می کند، پاسخ منفی بگیرد. بدین ترتیب، انتخاب محرک صریح و بدون ابهام به هیچ وجه کار ساده ای نیست.
این تفاوتهای فردی در معنای روان شناختی مواد محرک یا سؤالهای آزمون برای اولین بار از کاربرد محرک آزمون "فرافکن" ناشی شد. فرض اصلی زیربنایی فرافکنی در این معنا این است که تفاوتهای فردی در پاسخ به محرکهای مبهم عملاً مربوط به بعضی خصوصیات منطقی، یعنی، ویژگیهای برجسته عادتی شخصیت افراد است. یکی از فرضهای پذیرفته شده تهیه کنندگان آزمون این است که روابط بین محرک و پاسخها بر اساس بعضی مبانی منطقی، شناخته شده یا قابل شناسایی هستند. با وجود این، این روابط به دلیل ماهیت ظریفشان برای آزمودنیها به همین سادگیها قابل شناسایی نیستند. از این رو، تأثیر حالت تدافعی و تعمدی پاسخها را کاهش می دهند. از قرار معلوم این ظرافت فراوان یا ماهیت کمرنگ رابطه بین پاسخ آزمون و ویژگیهای شخصیتی فرض شده از جمله جدی ترین انتقادهای ابزارهای سنتی فرافکن به شمار می آید.
با اینکه ممکن است انتخاب منطقی محرکهای آزمون در اغلب موارد یک مبنای کافی برای سودمندی یا اعتبار آزمون نباشد، اما ضروری به نظر می رسد؛ یعنی، با نبودن رابطه منطقی بین پاسخ آزمودنی و ویژگیهای مورد ارزیابی یا ملاک مورد پیش بینی، احتمال دستیابی به اعتبار در سطحی رضایت بخش بسیار کاهش می یابد. بنابراین، یک امر مهم در انتخاب محرک آزمون این است که معنی پاسخهای داده شده به محرک آزمون باید با خود محرکها یا سبکی که انتخاب شده اند، همبستگی داشته باشد.
مثال واضحی از این نکته در به کارگیری مواد پرسشنامه ای در یک پژوهش به وسیله نورمن (a1963، b1963) گزارش شده است. نورمن به منظور ارزیابی تناسب شخصیت داوطلبان با مشاغل مورد علاقه آنها (یعنی شرایطی که می تواند احتمال دفاعی بودن پاسخهای آنها را افزایش دهد)، سعی کرد مواد "ظریفی" تهیه کند که معنی آنها برای پاسخ دهندگان روشن نباشد. وی روی 5 بُعد شخصیتی یک رتبه بندی از چندین گروه از دانشجویان کالج، توسط دوستانشان به دست آورد. این رتبه بندیها بعداً به عنوان ملاک شخصیت برای پیش بینی پاسخهای دانشجویان به سه گرو از محرکهای آزمون مورد استفاده قرار گرفت. اولین آزمون توصیف ویژگیهای شخصیت را مورد استفاده قرار می داد (رابطه آشکار با ملاک)، دومین آزمون شامل رتبه بندی اولویت عناوین شغلی طرحهای هندسی را می سنجید (رابطه بسیار ضعیف با ملاک)، و سومین آزمون اولویت رتبه بندی طرحهای هندسی را می سنجید (رابطه بسیار ضعیف با ملاک). نورمن با استفاده از میزان دسترسی به گروههای ملاک، از نتایج هر یک از این آزمونها یکسری مقیاسهای شخصیتی ساخت. فقط مقیاسهایی که بر مبنای آزمون اول بودند (توصیف ویژگیهای خود) و در عین حال، معنی آنها از همه روشنتر بودند، همبستگی کاملی با ملاک داشتند.
داف (1965) نیز اهمیت منطق عقلانی در محرکهای آزمون را با استفاده از آزمون MMPI نشان داد. وی به پیروی از کارهای قبلی سی من (1952 و 1953) که نشان داده بود MMPI هم مواد آشکار و هم مواد مبهم را در بر می گیرد، و اینکه برای آزمودنی مشکل است در پاسخ به مواد مبهم اقدام به وانمودسازی یا جعل(524) پاسخ کند، آن دسته از مواد MMPI را که اصولاً اشخاص عادی را از کسانی که وضعیت خاص روان پزشکی داشتند، مجزا می کرد، به فهرست در آورد: الف) هیستری تبدیلی، (ب) شخصیت جامعه ستیز، و (ج) اسکیزوفرنی. پس از آن، از داوران متخصص خواسته شد تا نشان دهند چه موادی بر اساس محتوایشان برای آشکارسازی هر یک از این تفاوتها مناسب است؛ یعنی، از داوران خواسته شد موادی را که از لحاظ منطقی انتظار می رفت برای این جداسازیها مناسب باشد، انتخاب کنند. داف پس از شناسایی مواد منطقی یا آشکار (محتوای مربوط) و مواد مبهم یا ناآشکار (محتوای نامربوط) این روش، با بررسی پاسخهای بیماران در گروههای تشخیصی مناسب اعتبار دو نوع مواد را با یکدیگر مقایسه کرد. یافته های او با صراحت نشان داد که مواد محتوی مربوط – یعنی، موادی که منطقی یا آشکار به شمار می رفتند – بیشتر از مواد مبهم یا ناآشکار قادر به جداسازی گروهها بودند.
گلدبرگ و اسلوویک(525) (1967) که فرضیه انحراف(526) برگ (1959) را مورد آزمون قرار دادند نیز به نتیجه مشابهی دست یافتند. برگ اعتقاد داشت که محتوای منطقی محرکهای آزمون چندان مهم نیست، و طرفدار تنوع بیشتر محرکهای آزمون بود، از قبیل طرحهای انتزاعی هندسی که در آنها فقط باید قابلیت انعطاف تغییر پاسخ به حدی باشد که کشف روابط تجربی امکان پذیر باشد. گلدبرگ و اسلوویک همانند داف تا آنجا که امکان داشت در مورد انواع مختلفی از مواد پرسشنامه شخصیتی از جمله مواد غیرکلامی رابطه بین اعتبار محتوا و اعتبار تجربی را بررسی کردند. آنها دریافتند که "در مجموع ماده هایی که اعتبار صوری پایینی داشتند ضریب اعتبارشان پایین بود، و در مقابل، ماده هایی که اعتبار صوری بالایی داشتند اعتبارشان در همه دامنه توزیع گسترده بود (مثلاً، بعضی مواد که ظاهراً احتمال می رفت مربوط به هم باشند، در واقع، توانایی جداسازی معتبری داشتند، در حالی که در مورد بقیه این طور نبود)" (ص 467). این یافته ها مستقیماً مخالف دیدگاه برگ بود و بیشتر از این عقیده حمایت می کرد که اعتبار محتوی مبنای لازم ولی ناکافی برای اعتبار تجربی است.
جکسون (1971) به منظور حمایت از این بحث خود که داشتن ریشه منطقی یک ضرورت کامل است، در یک مقاله عمدتاً نظری مباحث بسیاری را مورد بررسی قرار داد. او سودمندترین ابزارهای ارزیابی شخصیت، از جمله آنهایی را که به گونه ای منطقی – عقلانی (از یک فرمول بندی روشن بر مبنای تعریف نظری یک صفت ساخته شده بودند) مورد ملاحظه قرار داد (ص 232). جکسون بر لزوم تهیه مجموعه ای از مواد که دارای محتوای مناسب باشند و به گونه ای معرف محتوای جامع مندرج در تعریف باشند، تأکید داشت. وی همچنین از کاربرد موادی که هم می توانند به صورت محتوای مبهم و ناآشکار و هم محتوای آشکار به کار گرفته شوند، حمایت کرد. برای مثال، این ماده که "من فکر می کنم نوزادان تازه متولد شده شباهت بسیار زیادی به میمونهای کوچک دارند"، در اولین نگاه هیچ تناسب محتوایی خاصی ندارد، اما لحظه ای تأمل نشان می دهد که بخوبی گویای قطب منفی از بعد مهرورزی است. ارزش مقاله جکسون در این است که یک منطق بسیار دقیق و الگویی برای تهیه آزمون شخصیت به روشی منطقی – نظریه ای دارد که اعتبار بالقوه مواد را افزایش می دهد.
بیشتر شواهدی که اولویت رویکرد منطقی را مد نظر دارند، اندازه گیریهای کارکرد شخصیت عادی را در بر می گیرند. اشخاصی با مشکلات روان شناختی جدی، احتمالاً کمتر می توانند به طور دقیق خود را توصیف کنند، و از این روست که استفاده از روشهای منطقی در ارزیابی آسیب شناسی روانی بسیار محدود است. اگرچه پژوهش داف (1965) خلاف چنین چیزی را نشان می دهد، در این مورد شواهد پژوهشی بیشتری مورد نیاز است.
درباره عاقبت نظری تداوم روش منطقی- نظری یک نکته قابل ذکر است و آن اینکه علی رغم اظهارنظر جکسون، وضعیت کنونی ابزارهای ارزیابی شخصیت بر مبنای نظری معتبر همچنان در پرده ابهام باقی است. تقریباً تعداد اندکی از این قبیل ابزارها در دسترس هستند، و سهم آنها در دانش کارکرد شخصیت چه از لحاظ کاربردی و چه نظری اندک است. این ابزارها در خصوص روان شناسی تجربی که با توصیف و فهم یک شخص منفرد سر و کار دارد، کمتر به کار می آیند. بنابراین، هنوز هم ادعای آنها به عنوان دقیقترین رویکرد به مسئله فهم شخصیت تصدیق نشده است.
حداقل دو دلیل برای این موضوع وجود دارد: اولاً، رویکردهای اندکی به شخصیت وجود دارند که شرایط کامل یک نظریه را داشته باشند و بتوان آنها را نظریه نامید. به علاوه، نظریه پردازان روان شناختی معاصر نسبت به تهیه نظریه های جامع شخصیت علاقه اندکی نشان داده اند. در عوض، توجه بسیار زیادی به ساخت خرده نظریه هایی شده است که تلاش می کنند با یک رشته رفتارهای محدودتر سر و کار داشته باشند تا نظریه هایی که نوعاً تحت عنوان شخصیت رده بندی شده اند. یکی از نظریه های شخصیت که در تقویت رشد آزمونهای شخصیت بیشترین تأثیر را داشته، نظریه روان کاوی فروید بوده است، که می توان آزمون تصویر بلاکی، آزمون IES (نهاد، خود، فراخود)(527) (دوبروس(528)، اسلوبین(529)، 1958) و بعضی آزمونهای دیگر را در این زمینه مطرح کرد.
دومین دلیل برای مبنای غیرنظری در ابزارهای ارزیابی حاضر، اشتغال ذهنی روان شناسانی است که به تهیه آزمونهایی با ظرافتهای روان سنجی علاقه مندند تا فایده بالینی. میزان بالای افزایش تقاضا برای تخصص گرایی در بین متخصصان روان سنجی ممکن است منجر به فاصله گرفتن آنها هم از نظریه پردازی و هم از پژوهش در سایر زمینه ها شده باشد که می تواند برای رشد آزمون سازی اهمیت اساسی داشته باشد. پرواضح است که در زمینه ساخت آزمون شخصیت هم مهارت فنی لازم است و هم درک نظری.
یکی از رایجترین انتقادها به پرسشنامه های شخصیت در رابطه با ظاهر ساده آنها بوده است که موجب تحریف یا جعل پاسخها توسط افرادی می شود که انگیزه چنین کاری را دارند. چون امروزه این موضوع بخوبی جا افتاده که یک عنصر اساسی در مقیاس پرسشنامه ای موفق، اعتبار محتوی است، این امر برجسته تر به نظر می رسد. واکنش عمده به این انتقاد به کارگیری مقیاسهایی به نام مقیاسهای "اعتبار" بوده است، مانند مقیاسهای K , F , L در آزمون MMPI که به منظور تعیین یا تصحیح چنین سوگیریهایی ساخته شده است. این موضوع در فصل هفتم به طور مفصلتر مورد بحث قرار گرفته است.
روشهای تجربی
البته سهم منحصر به فرد انتخاب مواد یا سؤالهای آزمون به روش تجربی این است که برای ارتباط داشتن هر ماده آزمون با مفهوم یا ویژگی موجود در سؤال از لحاظ آماری نوعی تضمین درونی به دست می دهد. چنانچه قبل از انتخاب نهایی مواد یا محرکها این مرحله اجرا شود، احتمال بیشتری وجود دارد که آزمون در عمل "موفق" شود؛ یعنی، وارسی اعتبار(530) موفقیت بیشتری داشته باشد. وارسی اعتبار عبارت است از ارایه دلیلی مبنی بر اینکه آزمون با استفاده از نمونه های مستقل از گروه ملاک و آزمودنیهای عادی می تواند به عمل جداسازی ادامه دهد.
ضرورت قطعی(531) وارسی اعتبار را باید به روشنی درک کرده باشید. به عنوان یک مثال عینی، مجموعه ای از 1000 ماده پرسشنامه خود – مرجع را که پاسخ آنها به صورت مثبت و منفی است، در نظر بگیرید. اگر دو گروه را به طور دلخواه انتخاب کنیم - مثلاً، یک گروه افرادی با چشمهای آبی و یک گروه افرادی با چشمهای قهوه ای- پاسخهای این دو گروه به بعضی از مواد آزمون فقط به طور شانسی با هم تفاوت خواهد داشت. مخصوصاً اگر به تفاوتهایی توجه نماییم که کمتر از 5 درصد موارد روی می دهند، می توانیم حدود 5 درصد یا 50 مورد از 1000 سؤال را شناسایی کنیم که به عنوان یک آزمون تجربی به منظور تفکیک رنگ چشم عمل می کند. با این همه، ممکن است این موارد بر مبنای آمار غیرواقعی انتخاب شده و رابطه پایداری با رنگ چشم نداشته باشند. بنابراین، اگر تجزیه و تحلیل مواد آزمون را روی دو گروه دیگر از آزمودنیهای چشم آبی و چشم قهوه ای تکرار می کردیم، مقیاس دوم به دست آمده، 50 ماده متفاوت دیگر را در بر می گرفت؛ یعنی یک انتخاب شانسی دیگر از 1000 ماده یا سؤال. نیازی به گفتن نیست که هیچ یک از این دو مقیاس هیچ ارزشی برای جداسازی گروههای ملاک نخواهند داشت. از آنجا که میزان شانسی بودن تغییرات مقیاسهایی که بر مبنای تجربی تهیه شده اند، همیشه مشخص نیست، ارایه دلیلی برای توانایی جداسازی آنها به طور مستقل امری ضروری است.
وقتی که یک ابزار اندازه گیری تنها بر مبنای روشهای تجربی تهیه شده باشد، ضروری است که در تعبیر و تفسیر صفت شخصیتی که به استناد آن عمل اندازه گیری صورت گرفته است، دقت لازم اعمال شود، زیرا ممکن است سایر تفاوتهای موجود بین گروههای ملاک و کنترل معنای مقیاس را تغییر دهند. بنابراین، مقیاس فرضی سلطه جویی که در فصل سوم توضیح داده شد ممکن است در تحقیق بعدی احساسات سیاسی را به جای آنچه اصولاً به معنی تسلط گرایی مورد توافق بوده است اندازه گیری کند، و در نتیجه برای تشخیص افرادی که از لحاظ بین فردی سلطه جو هستند، کاربرد اندکی داشته باشد. البته با به کارگیری یک مبنای منطقی – نظری برای حوزه مواد اصلی که به منظور حفظ توانایی جداسازی تجربی به طوری که معرف نمونه اصلی مواد باشد، این مشکل بالقوه برطرف خواهد شد.
یک مشکل بالقوه دیگر در رابطه با روش تجربی وجود دارد. در این روش گروههای ملاک به گونه ای انتخاب شده اند که به طور خالص و اغلب تا آنجا که امکان دارد نمونه هایی از حوزه رفتاری مورد نظر را در بر بگیرند. ما در تهیه مقیاس اسکیزوفرنی از اسکیزوفرنهای "واقعی" استفاده می کنیم، و در تهیه مقیاس سلطه جویی از افرادی با سلطه جویی بسیار بالا در برابر افراد بسیار منفعل استفاده می کنیم، حتی هنگامی که نوعاً بیشتر به شناسایی افرادی علاقه مند باشیم که جایی در وسط پیوستار دارند و نه افرادی که در دو حد نهایی پیوستار قرار می گیرند. اینکه مواد انتخاب شده به این روش چه از لحاظ منطقی و چه از لحاظ تجربی برای شناسایی موارد متعادل این پدیده مناسب باشد یا خیر، قابل بحث است.
روشهای تحلیل عاملی
همان طور که در فصل سوم اشاره شد، تحلیل عاملی مجموعه هایی از مواد یا سایر متغیرهایی را که از لحاظ آماری با یکدیگر همبستگی دارند، شناسایی می کند. معمولاً این گونه نتیجه گرفته می شود که چنین موادی معنای مشترکی دارند و از این رو، یک جنبه اساسی یا محوری را ارزیابی می کنند. در بسیاری از موارد، همین هدف مطرح است. به عنوان نمونه، اگر 50 ماده برای نمونه گیری جامعی از یک صفت شخصیتی مانند "صمیمیت" نوشته شده باشد، و در صورتی که اکثر مواد به کار رفته به طور معنی داری با یک عامل واحد همبستگی داشته باشند، پس آن مواد می توانند به عنوان مواد تشکیل دهنده مقیاس اندازه گیری "صمیمیت" در نظر گرفته شوند. اما اگر در مورد مجموعه ای از مواد این مضمون منطقی- نظری وجود نداشته باشد، یا اگر در تحلیل عاملی به جای فقط یک عامل بر چندین عامل مختلف تأکید شده باشد (مجموعه های مختلفی از مواد همبسته)، پس به منظور تعیین دقیق تر معانی، نامگذاری عامل یا عوامل باید با تکیه بر پژوهش بیشتر به طور کاملاً تجربی انجام شود.
راجع به پنج عامل عمده شخصیتی یکسری موضوعات مطرح شده که ارتباط بسیار نزدیکی با یکدیگر دارند. آیا این واقعیت که آنها تحت پوشش یک عامل قرار گرفته اند، ثابت می کند که فقط یک ساختار "واقعی" شخصیت در آنها وجود دارد یا همه این ساختارها در واقع ساختهای دست انسان است؟ میشل در تأیید بخش دوم دیدگاه فوق چنین ابراز می دارد که بخشی از این "همبستگی موجود در پنج عامل رفتاری، به جای اینکه همبستگی واقعی در رفتار آزمودنی باشد، ساخته ذهن مشاهده کننده است" (ص 43). در حالی که نورمن و گلدبرگ (1966) و گلدبرگ (b1990) توانستند نشان دهند که ریشه عوامل چیزی بیش از فقط توافق ذهنی(532) (معنایی) است، و (حداقل بخشی از آن) ماهیت ساختار شخصیتی خود آزمودنیهاست.
بنابراین، سهم اصلی تحلیل عاملی به درک رابطه بین مواد و مقیاسهای آزمونهای شخصیتی مربوط می شود. فایده مقیاسهایی که به روش تحلیل عاملی تجزیه و تحلیل شده اند به ویژگی درونی این مقیاسها بر نمی گردد، بلکه این موضوع باید به طور تجربی نشان داده شود (مگر اینکه مثل کتل فرض کنیم که این مقیاسها برخی از خصوصیات "واقعی" ارگانیزم را ارزیابی می کنند). به طور کلی، اعتبارهای گزارش شده مقیاسهای تحلیل عاملی در مجموع بیشتر پایین بوده اند. مگر در موارد خیلی استثنایی، از قبیل ساختار دوعاملی که به کرات تکرار شده و ساختار 5 عاملی که برای آن هم شواهد محکمی وجود دارد.
مقایسه روشها
پژوهشی که درباره اهمیت اعتبار محتوا در بالا توضیح داده شد، با تفسیرهایی که ما بر اساس روشهای تجربی و تحلیل عاملی ساخت آزمون انجام داده بودیم، همخوانی دارد؛ یعنی، صرف نظر از اینکه کدام روش تهیه آزمون مورد استفاده قرار بگیرد، تناسب محتوی یک ضرورت اساسی است. همچنین به منظور مقایسه قدرت پیش بینی کنندگی هر روش به تنهایی یک پژوهش مقابله ای(533) انجام گرفته است. در یک مطالعه قدیمی، هیس(534) و گلدبرگ (1967) با استفاده از مواد آزمون CPI، چهار مجموعه 11 مقیاسی ساختند، و با در نظر گرفتن الگوهای منطقی- نظری به عنوان رویکردهای جداگانه، هر مجموعه را به وسیله یکی از روشهای آزمون سازی تهیه کردند. بعد، آنها اعتبارهای پیش بین این چهار مجموعه مقیاس را با 13 ملاک از اندازه های به دست آمده از 200 دانشجوی زن، از قبیل تواناییهای مربوط به پیشرفت در کالج، آزمون آزمایشگاهی همنوایی، عضویت در کلوپ (انجمن خیریه)، رفتار قرار ملاقات، رتبه بندی همسالان درباره صفات شخصیتی مختلف، مثل سلطه جویی، اجتماعی بودن و احساس مسئولیت مقایسه کردند. یافته اصلی این بود که همه 4 مجموعه مقیاسها در مقایسه با 13 ملاک مختلف تراز شده دارای اعتبار یکسانی بودند. به علاوه، همبستگی اعتبارهای به دست آمده به طور معنی داری بالاتر از همبستگی دو مجموعه مقیاس دیگری بود که به منظور کنترل اهداف پژوهشی تهیه شده بودند.
آشتون(535) و گلدبرگ (1973) بعداً در یک مطالعه، این ادعای جکسون (1971) را مورد آزمون قرار دادند: اعتبار مقیاسهایی که به روش منطقی توسط متخصصان کارآزموده و حتی افراد بی تجربه ساخته شده از مقیاسهایی که نوعاً به روش تجربی تهیه شده اند، کمتر است. آنها در یک مطالعه پیچیده و گسترده مقیاسهای موجود در CPI و RFP را با مقیاسهای منطقی که به وسیله دانشجویان فارغ التحصیل روان شناسی و کسانی که آموزش رسمی روان شناسی ندیده بودند، تهیه شده بود، مورد مقایسه قرار دادند. همه مقیاسها روی 169 دانشجوی زن اجرا شد، و ملاک اعتبار را میانگین رتبه بندیهای ابعاد مختلف دانشجویان به وسیله گروه همسالان تشکیل می داد و "با ثبات ترین مقیاسهای ساخته شده توجهی از همه مقیاسهای CPI بیشتر بود" (آشتون و گلدبرگ، 1973، ص 1).
در مطالعه آشتون و گلدبرگ بالاترین میانگین همبستگی فقط در حدود 0/35 بود، با این حال، این مطالعه مزایای رویکرد منطقی یا تجربی تهیه مواد آزمون را به وضوح نشان داد. بوریش (1984) 16 مطالعه را که روشهای مختلف ساخت مقیاس را با هم مقایسه کرده بودند، و او آنها را روشهای ملاک خارجی(536) (تجربی)، قیاسی (تحلیل عاملی) و استقرایی (منطقی) نام نهاده بود، مورد بررسی قرار داد. با اینکه هیچ یک از رویکردها نسبت به دیگری برتری پایداری نشان نداد، بوریش نتیجه گرفت که این مزایای رویکرد منطقی است که این روش را کاراتر نموده است (ساخت مقیاسهای منطقی آسانتر است و اطلاعات را مستقیم تر در اختیار ارزیابی کننده قرار می دهند.) همه این یافته ها با وضعیت جاری هنر که قبلاً توضیح داده شد، همساز هستند: تهیه مقدماتی مجموعه ای از مواد یا سؤالها بر مبنای منطقی یا نظری و بعد استفاده از روش تجربی و تحلیل عاملی به منظور انتخاب بهترین ماده.
روشهای فرافکن
بحث بالا درباره نقاط قوّت و ضعف روشهای مختلف آزمون سازی فقط بر پرسشنامه ها متمرکز بوده است، زیرا ادبیات مربوط در این زمینه منحصراً پرسشنامه ها را در بر می گرفت. اما همین مسئله برای تهیه مواد فرافکن هم صادق است. ما از این بحث که چندان هم درک ما را از روشهای فرافکن افزایش نمی دهد، چه چیزی می توانیم بیاموزیم؟ به یک دلیل، در فصل سوم نشان داده شد که بهترین اعتبارهای روشهای فرافکن با استفاده از نظامهای نمره گذاری خاصی به دست آمده که بر مبنای تناسب محتوی ساخته شده اند. این اظهار عقیده با این نتیجه گیری که تناسب محتوی یک جزء ضروری اعتبار پرسشنامه هاست و از پژوهشهای فوق به دست آمده است، کاملاً انطباق دارد. هرچند در این مورد پرسشنامه ها می توانند به سرعت نمره گذاری شوند (اغلب به وسیله کامپیوتر)، در حالی که کار "نمره گذاری" یا "رمزگردانی" محتوای پاسخهای فرافکن وقت گیر است و این امر عامل دیگری است که در کار اندازه گیری مشکل ایجاد می کند. دادن فرصت ارایه پاسخهای باز به آزمودنیها به جای محدود ساختن آنها به پاسخهای صحیح – غلط یا چند گزینه ای، بهایی است که باید برای آزمودنیهایی که به این آزمونها پاسخ می دهند، پرداخت شود.
تعبیر و تفسیر مشهورترین آزمونهای فرافکن، یعنی، رورشاخ، نیازی به تأکید بر محتوای آزمون ندارد، بلکه بر یک رشته از متغیرهایی استوار است که شباهت زیادی با شیوه های پاسخ دارند (نگاه کنید به فصل هفتم). می توان نتیجه گرفت که شاید اعتبار این متغیرها (مکان، حرکت انسان، رنگ و غیره) مربوط به محتوای مبهم(537) آنها باشد. حمایت آشکار از این موضوع در یک مطالعه توسط گورهام(538) (1967) صورت گرفته است. گورهام با استفاده از روش لکه جوهر هولتزمن توانست تنها با استفاده از محتوای شش کلمه اول پاسخ هر فرد، نمره های مستقلی را برای نمره گذاری طبقات [مقولات] اصلی استخراج کنند. چنین نتیجه گیریهایی نشان می دهند که پژوهش درباره آزمون رورشاخ (و سایر آزمونهای فرافکن) باید بر مبنای محتوای متغیرها صورت گیرد، هرچند بررسی آثار معاصر درباره رورشاخ نشان می دهد که این چنین نبوده است.
خلاصه
در این فصل مشهورترین روشهای فرافکن مورد بحث قرار گرفت و نقاط قوّت و ضعف سه روش اساسی آزمون سازی توضیح داده شد. در روش جملات ناتمام، آزمودنیها بخشهای پایانی جملات گوناگونی را می نویسند که در ابتدای این جملات، کلماتی آورده شده است که به شخصیت افراد مربوط می شود. این روش گسترده ترین کاربرد را در شیوه بالینی یا تشخیصی(539) داشته است، گرچه چندین فرم قابل نمره گذاری دیگر نیز در دسترس است، و یافته های پژوهش نشان می دهند که مقیاسهای استاندارد شده بر اساس محتوا از بهترین اعتبار برخوردارند.
در آزمون رورشاخ، به آزمودنی مجموعه ای از 10 لکه جوهر نشان داده می شود، و پاسخها طبق چند ویژگی صوری طبقه بندی می شوند. کشف اولیه تفاوتهای پایدار بین پاسخها به طور تصادفی در گروههایی از بیماران روان پزشکی صورت گرفت، و هنوز هم علی رغم بسیاری از شواهد پژوهشی، تفکر تجربی رورشاخ درباره دلایل این تفاوتها، به عنوان روشی معتبر مورد تأیید بسیاری از متخصصان بالینی است. روش لکه جوهر هولتزمن (HIT) به منظور ارزیابی متغیرهای اساسی اندازه گیری شده به وسیله رورشاخ طراحی، و در عین حال، از تعدادی مشکلات جدی روان سنجی موجود در رورشاخ اجتناب شد. با اینکه HIT این متغیرها را واقعاً به طور رضایت بخشی اندازه می گیرد، برای سودمندی آن در ارزیابی شخصیت شواهد اندکی وجود دارد.
تکنیکهای داستان - تصویر که از میان آنها آزمون اندریافت موضوع (TAT) پرطرفدارترین آنهاست، مستلزم این است که آزمودنی درباره تصاویر مورد نظر داستان هایی بسازد که توصیف کننده شخصیت مربوط به شکلها باشد. به طور کلی، فرض این آزمون بر آن است که رفتارها و احساسات شخصیتهای اصلی، یعنی (قهرمانان زن و مرد) داستانها منعکس کننده ویژگیهای شخصیتی خود آزمودنیهاست. چندین طرح استاندارد شده برای نمره گذاری محتوی و سایر جنبه های داستانها وجود دارد، اما استفاده بالینی از تکینکهای داستان - تصویر، به طور کلی یک هنر تخیلی است [ یعنی، نوعی تشخیص هنری]. در روشهای ترسیم تصویر به آزمودنی یک کاغذ سفید داده می شود که روی آن چیزی (غالباً یک انسان) نقاشی کند. صرف نظر از وجود یک رابطه کلی بین میزان واقعیت داشتن نقاشی (در صورتی که شکل یک انسان باشد) و سطوح عمومی سازگاری آزمودنی، این نقاشیها هنوز ارزش زیادی را نشان نداده اند.
شاید بیشترین جهت گیری نظری ابزارهای ارزیابی در آزمون تصاویر بلاکی باشد که بر اساس رشد روانی - جنسی از نظریه روان کاوی ساخته شده است. در مورد این آزمون یک نظام استاندارد شده نمره گذاری وجود دارد، و شواهدی در دسترس است که این نظام اطلاعات معتبری برای اهداف پژوهشی فراهم کند. فرض اصلی آزمون حرکتی - بینایی بندر گشتالت، که در چهارچوب نظریه روان شناسی گشتالت طراحی شده، بر این است که همه دوره های رشد انسان از جمله شخصیت در کارکرد ادراکی منعکس می شود. این آزمون ظاهراً یک نمره "سن عقلی" نسبتاً رضایت بخشی را برای کودکان به دست می دهد، اما به نظر می رسد برای ارزیابی شخصیت اعتباری نشان نداده است.
هر یک از این سه روش اساسی تهیه آزمونهای شخصیت نقاط قوّت و ضعف خاص خود را دارند، و وضعیت جاری هنر در ساخت آزمونها به منظور یک شیوه مکمل برای هر سه روش به کار می رود. نتایج پژوهش با صراحت نشان داده است که اگرچه مبنای منطقی یا محتوایی برای اعتبار مواد آزمون ضروری است، اما با این حال کافی نیست. در انتهای پیوستار منطقی - نظری، ابزارهای نسبتاً اندکی وجود دارد، و وعده های این رویکرد هنوز نیاز به تکامل و رشد بیشتری دارد. پیشرفتهای تکاملی (ساخت آزمون) بیشتر به روش روان سنجی گرایش دارند تا ماهیت نظری.
سهم روشهای تجربی انتخاب آزمون در ایجاد تضمین درونی آنهاست، تا مواد آزمون از لحاظ آماری با ملاک مورد نظر همبستگی داشته باشند. با اینکه وارسی اعتبار در استفاده از رویکرد تجربی ضروری است، برای درک روابط بین آزمون و مقیاسها، رویکرد عاملی سهم اصلی را به عهده دارد و در یک آزمون منجر به ساخت مقیاسهایی می شود که هم ثبات درونی داشته و هم از لحاظ معنایی از سایر مقیاسهای همان آزمون متمایز باشند.
پژوهشهای انجام شده درباره مقایسه قدرت پیش بینی کنندگی هر یک از سه روش اساسی ساخت آزمون به طور جداگانه نشان داده است که هیچ یک از آنها نسبت به دیگری برتری ندارند، و در مقابل، رویکرد استفاده مشترک از آنها مورد حمایت قرار گرفته است. گرچه مسایل مربوط به آزمونهای روان سنجی که در این فصل مورد بحث قرار گرفت، هم برای تهیه آزمونهای فرافکن و هم مواد پرسشنامه ای کاربرد یکسانی دارند، اما در واقع، کاربرد آنها در زمینه فرافکن مانع از کاربرد بسیاری از تکنیکهای روان سنجی جاری موجود شده است.
پی نوشت:
410- sentence completion
411- Forer
412- Rotter
413- Lah
414- Rafferty
415- Incomplete Sentence Blank
416- P. A. Goldberg
417- Rabin
418- Zltogorski
419- impressionistic
420- exhibitionisic
421- Incomplete Sentence Task
422- Lanyon
423- universe
424- Zubin
425- Eron
426- Schumer
427- misgiving
428- Klopfer
429- Ainsworth
430- Exner
431- inqiry
432- Davidson
433- a pumpkin face
434- father card
435- whole
436- form
437- human
438- C': achromatic color
439- animal
منبع:تالیف:آی . لانیون،ریچارد و دی فلئونارد ، ترجمه:نقشبندی،سیامک و .... «ارزیابی شخصیت» ، نشر روان ،1385
نوشته شده توسط:hassan
نکات روان سنجی (ج:تحریفهای پاسخ)
پاسخهای ارایه شده به روشهای ارزیابی شخصیت، علاوه بر خصوصیات شخصیت آزمودنیها تحت تأثیر متغیرهای دیگر نیز قرار دارند. اگرچه ویژگیهای شخصیتی یک فرد به طور کلی تعیین کننده های مهم پاسخهای وی هستند، با این حال، بر مبنای پژوهش و نظریه اکنون می دانیم که این پاسخها فرآورده های پیچیده تعداد چندی از متغیرهای روان شناختی، جامعه شناختی، زبان شناختی و عوامل دیگر هستند که بسیاری از آنها با اهدافی که روشهای ارزیابی دارند، رابطه ای ندارند. برای مثال، پاسخهای آزمون شخصیت را می توان تحت تأثیر یک میل هشیار جهت نشان دادن یک سازگاری خوب یا صراحت پاسخهای "صحیح" به ماده های مختلف دانست. این پاسخها همچنین ممکن است تحت تأثیر تجربه های اخیر مانند دیدن یک تصویر حرکت دراماتیک باشند؛ مثلاً، به عنوان یک مثال دیگر، تفاوتهای خرده فرهنگی در کاربرد کلمه های ارزیابی مانند اغلب و خیلی ممکن است بر پاسخهای آزمون تأثیر گذارد. بررسی اینکه چگونه این عوامل نامربوط نظامدار که معمولاً سوگیریهای پاسخ، آمایه های پاسخ یا سبکهای پاسخ نامیده می شوند، بر پاسخهای داده شده به وسایل ارزیابی شخصیت تأثیر می گذارند، هم برای بهبود کارایی در کاربرد ابزارهای جدید ضروری هستند. در اینجا اصطلاح زیربنایی تحریفهای پاسخ به کار برده شده است.
علاقه روان سنجان به تأثیر تحریفهای پاسخ از دهه 1920 آغاز شد؛ یعنی، از زمانی که تصور بر آن بود که پرسشنامه های مستقیم از ارزش اندکی برخوردارند، زیرا امکان آن وجود داشت که به سادگی به آنها پاسخهای جعلی و نادرست داده شود. کرونباخ (1941، 1942، 1946، 1950) یکی از اولین افرادی بود که توجه رسمی مستقیم خود را به موضوع کلی تحریفهای پاسخ مبذول کرد. او به تحریف کردن اثر گرایشهای دانشجویان به حدس در خصوص پاسخهای مربوط به امتحان پیشرفت کلاسی درست – غلط علاقه نشان داد. تحریفهای پاسخ همچنین مورد توجه هاتاوی و مک کین لی به ویژه در تهیه و تدوین MMPI بودند و این نتیجه به سایر ابزارهای اندازه گیری شخصیت تعمیم داده شد: انواع گزارشهای شخصی، و آن گاه رورشاخ، TAT و سایر آزمونهای فرافکن.
بعضی از منتقدان به این موضع افراطی گرایش داشته اند که پاسخهای موجود به آزمونهای شخصیت علاوه بر تحریفهای پاسخ اطلاعات اندکی را نشان می دهند و اینکه هرگونه کوششی برای استفاده از این آزمونها جهت ارزیابی گرایشهای پاسخ زیربنایی که معمولاً تحت عنوان حلقه شخصیت گرد می آیند، محکوم به شکست هستند. دیدگاه دیگری که ما با آن موافق هستیم، این است که اگرچه در خلال ساخت آزمون خهت به حداقل رساندن اثرات تحریف پاسخها باید کوششهایی چند صورت گیرد، ولی آنها همسانیهایی در رفتار هستند که گاهی امکان استنباطهای مفیدی را درباره شخصیت و رفتار آتی افرادی که آنها را نشان می دهند، فراهم می آورند. موضوع اصلی در سراسر این بحث، درباره ارزیابی شخصیت، درجه و میزانی است که بر اساس آن، استنباطهای حاصل از پاسخهای داده شده به ابزارهای ارزیابی می توانند از یک مبنای تجربی برخوردار باشند. پاسخهایی که با رفتارهای غیرآزمونی مورد توجه ارتباطی ندارند، طبق تعریف واریانس خطا را تشکیل می دهند و به همین دلیل برای حذف یا کاهش آنها باید کوششهای قابل ملاحظه ای صورت گیرد. از طرف دیگر، پاسخهایی که با رفتارهای مرتبط با شخصیت ارتباط دارند، باید قطع نظر از عنوانی که دارند، مورد بررسی قرار بگیرند.
دو نوع تحریف پاسخ وجود دارد: سبک پاسخ (جکسون و مسیک، 1958) است که به گرایش در تحریف کردن پاسخها در یک جهت خاص (البته قطع نظر از محتوای محرک) اشاره دارد. نمونه هایی از سبکهای پاسخ عبارت اند از: گرایش به دادن پاسخ "درست" به طور نامتناسب در یک سیاهه درست - غلط و گرایش به انتخاب یک گزینه خاص مانند گزینه ج در یک آزمون چند گزینه ای. پاسخ دهی زیاد نیز که در فصل ششم با توجه به مقیاسهای درجه بندی مورد بحث قرار گرفت، یک سبک پاسخ است. گرایش به کل لکه یا رنگ به جای شکل لکه در آزمون رورشاخ نیز نمونه ای از یک سبک پاسخ است. چون محتوای محرک آزمون معمولاً یک تعیین کننده قوی پاسخ است که وجود دارد، اثر سبکهای پاسخ هر چقدر که محتوا از ابهام بیشتری برخوردار می شود، زیادتر خواهد شد. بنابراین، ما موقعیت جالبی داریم که در خصوص ابزارهایی که محتوای محرک آنها مانند رورشاخ نسبتاً مبهم است، سبکهای پاسخ تعمداً بررسی شوند و به عنوان شاخصهای مهم عوامل شخصیت مورد توجه قرار گیرند. در خصوص پرسشنامه هایی که حالت گزارش شخصی دارند، پارامترهای سبک پاسخ معمولاً تا اندازه زیادی به عنوان واریانس خطا محسوب می شوند.
دومین نوع تحریف پاسخ، یعنی، "آمایه پاسخ" به میل هشیار یا ناهشیار آزمودنی جهت پاسخگویی به شیوه ای اطلاق می شود که تصویر خاصی از وی ایجاد شود. در این کاربرد سنتی، فرد دارای آمایه ای جهت پنهان کاری و تمارض برای نشان دادن پرخاشگری، سلامت یا احراز شغل" است (رورر، 1965، ص133). آمایه های پاسخ به طور کاملاً متفاوت از سبکهای پاسخ که می توان آنها را به طور نسبی "جدا از محتوا" در نظر گرفت، تا اندازه زیادی توسط محتوای محرک تعیین می شوند: هرچقدر محتوا روشنتر و یا از ابهام کمتری برخوردار باشد، تأثیر آن بر آمایه های پاسخ بیشتر خواهد بود. چون آزمون های فرافکن مانند رورشاخ و TAT در مقایسه با پرسشنامه های شخصیت خودسنجی از ابهام بیشتری در محتوای محرک برخوردارند، فرض شده است که آزمونهای فرافکن کمتر تحت تأثیر آمایه های پاسخ در مقایسه با پرسشنامه ها قرار می گیرد. با وجود این، شواهد پژوهشی خاصی که بعداً در این فصل مورد بحث قرار می گیرد، نشان می دهد که این فرض چندان مورد حمایت قرار نگرفته است.
باید خاطرنشان کرد که یک پاسخ یا الگوی خاصی از پاسخها را می توان با استفاده از سبک پاسخ، آمایه پاسخ یا آمیزه ای از تأثیر همزمان آمایه و سبک پاسخ فرا خواند. بنابراین، آزمودنیهای "دفاعی" می توانند آمایه پاسخ را به کار گیرند و اطلاعات ناچیزی را درباره خودشان افشا کنند و یا از سبک پاسخ استفاده کرده و گزینه "نمی دانم" یا "مطمئن نیستم" را در پرسشنامه ها برگزینند. یک برنامه مناسب در خصوص ارزیابی شخصیت، پیش بینی های مناسبی را در زمینه این دو جنبه تحریف پاسخ به دست می دهد.
تفاوتهای چشمگیری از لحاظ اهمیتی وجود دارد که به سبکهای پاسخ و آمایه های پاسخ در فرایند ارزیابی شخصیت نسبت می دهند. در یک زمان، بسیاری از روان شناسان اعتقاد داشتند که تحریفهای پاسخ تأثیر زیادی را بر آزمودنیها اعمال می کند به طوری که فرض بر این بود که نتایج پرسش نامه های شخصیت چیزی بیشتر از تأثیر این عوامل نامربوط نیست (ادواردز، 1957؛ جکسون و مسیک، 1958). بعضی از جنبه های مربوط به این اختلاف نظرها هنوز حل نشده باقی مانده است. با وجود این، نکته ای را که می توان در اینجا پیش بینی کرد به شرح زیر است: این عوامل ممکن است در بعضی موارد چشمگیر باشند، ولی می توان آنها را به گونه مناسبی از طریق کاربرد روشهای آزمون سازی دقیق کنترل کرد. یک استثنا در این خصوص فریب عمومی یا وانمودسازی است که در بسیاری از کاربردهای ارزیابی شخصیت به عنوان یک مشکل جلوه می کند و معمولاً جداگانه بررسی می شوند. در ادامه مباحث مربوط به سبکهای پاسخ مورد بررسی قرار می گیرند که با تصدیق گویی آغاز می شود.
سبک پاسخ تصدیق
بیشترین سبک پاسخی که مورد بررسی قرار گرفته، تصدیق گویی است؛ یعنی، تمایل به پاسخ درست دادن در یک پرسشنامه درست - غلط. آمایه پاسخ تصدیق گویی در افراطی ترین شکل خود قطع نظر از محتوی (مانند "من مادرم را کشتم") موجب پاسخ بلی به تمام ماده ها می شود. این آمایه همچنین باعث می شود که آزمودنی به دو جمله یا عبارت متناقض پاسخ مثبت بدهد؛ برای مثال، "من ازدواج خوبی دارم" و "من ازدواج خوبی ندارم". خوشبختانه نمونه های افراطی به ندرت در عمل دیده می شوند و توجه به تصدیق گویی عمدتاً معطوف ماده های مبهم بوده است نظیر "من اغلب نسبت به مسئولیتهایی که انجام نداده ام، احساس نگرانی می کنم". در این ماده، یک پاسخ مثبت ممکن است ناشی از این واقعیت باشد که آزمودنی در واقع به همین شیوه رفتار کرده است؛ ولی ممکن است همچنین بدین معنا باشد که آزمودنی در مورد این رفتار مطمئن نیست و پاسخ مورد نظر با یک سبک پاسخ تصدیقی مشخص می شود. هر زمان که پرسشنامه های شخصیت دارای ماده های نسبتاً مبهم زیادی باشند و اکثریت پاسخهای کلید یکسان باشند، نمره های حاصل تحت تأثیر سبک پاسخ تصدیق قرار خواهند داشت.
در کاربرد عملی پرسشنامه ها، سبک پاسخ تصدیق تا چه اندازه اهمیت دارد؟ علی رغم دیدگاههایی مانند دیدگاه کاچ و کنیستون (1960) که در آن فرض بر این است که تصدیق گویی یک متغیر مفید شخصیت است و رورر (1965) که اعتقاد دارد که این امر یک بخش غیرقابل اجتناب ساختار زبان ماست و باید آن را پذیرفت، بهترین رویکرد ظاهراً این آگاهی است که این متغیر می تواند تأثیر ناچیز ولی پردردسری را بر پاسخهای موجود به پرسشنامه های شخصیت داشته باشد. بنابراین، حذف این تأثیر از طریق گنجاندن تعدادی ماده های درست، و در عین حال، نادرست هر زمان که محتوای ماده ها دست نخورده باقی بماند، یک کوشش منطقی به نظر می رسد.
سبک پاسخ منحرف
سبک پاسخدهی دیگری که به ماده های شخصیت وجود دارد، یعنی، سبک پاسخهای غیرنوعی، نامعمول یا منحرف، توجه قابل ملاحظه ای را به خود جلب کرده است. پاسخهای هنجاری یا معمول به ماده های آزمون شخصیت توسط کل جامعه فراهم می آید؛ برای مثال، یک پاسخ مثبت به یکی از ماده های پرسشنامه، یعنی، "پدرم مرد خوبی بود"، پاسخ خفاش به کارت V آزمون رورشاخ یا نقاشی یک فرد دارای لباس در آزمون رسم آدمک. بعضی از روان شناسان مسلم فرض می کنند که پراکندگیها یا انحرافهای موجود از این پاسخهای هنجاری به ماده های آزمون نشان دهنده گرایش کلی به سوی منحرف است.
این دیدگاه به طور رسمی به عنوان فرضیه انحراف توسط برگ (1955، 1957، 1959) بیان شد. بر اساس این فرضیه "الگوهای پاسخ منحرف" کلی هستند؛ از این رو، آن دسته از الگوهای رفتار منحرف که در خصوص نابهنجاری مهم هستند و بنابراین به عنوان نشانه قلمداد می شوند، با سایر الگوهای پاسخ گرفته نمی شوند، ارتباط دارند (1955، ص 62). برگ (1959) اعتقاد داشت که پاسخدهی منحرف را می توان به بهترین وجهی به عنوان یک سبک پاسخ در نظر گرفت تا یک آمایه پاسخ، زیرا محتوای محرک مورد نظر بی اهمیت است. علاوه بر این، او بر این باور بود که ابهام محتوا تأثیر این عامل را به جای کاهش، افزایش می دهد. با وجود این، همیلتون (1968) این موضع را برگزید که محتوای ماده عامل مهمی در پاسخدهی منحرف است، زیرا هر ماده باید به طور انفرادی جهت تعیین اینکه چه چیزی برای آن ماده یک پاسخ منحرف خواهد بود، مورد بررسی قرار گیرد.
توجه به این موضوع جالب است که رورشاخ اعتقاد داشت که پاسخ منحرف یک عامل مهم در آزمون لکه های جوهر اوست. رورشاخ در اصل به این موضوع توجه کرد که (1942، 1951، ص23) اکثر پاسخهای داده شده به لکه های جوهر وی از طریق شکل لکه قابل تعیین هستند و او "به منظور اجتناب از ارزشیابی ذهنی" بر اساس پاسخهای واقعی یک جامعه بهنجار 100 نفری، دامنه مشخص تصویرپردازیهای بهنجار شکل، یعنی، شکل خوب یا پاسخهای (مثبت F) را مطرح کرد. رورشاخ دریافت که ادراک شکل خوب تحت تأثیر حالتهای روانی - آسیب شناختی مختلف به ویژه اسکیزوفرنی مختل خواهد بود" (ص31). ارزیابی دقت ادراک شکل در پاسخهای رورشاخ با استفاده از فراوانی به طور دقیقتر و مشروحتری توسط بک و همکاران (1961)، اکسنر (1974) و دیگران مورد بررسی قرار گرفته است. در تفسیر جدید رورشاخ (اکسنر، 1986، 1991) سطح شکل همان طوری که از طریق جداول فراوانی و با استفاده از قضاوت آزماینده و تجربه بالینی بر می آید، به عنوان یک شاخص مهم سطح کلی انحراف یا آسیب شناسی روانی که به آزمودنی قابل اسناد است، در نظر گرفته می شود. پاسخدهی منحرف همچنین یک نکته مهم در MMPI است؛ در اینجا علاوه بر این، سطح شکل به عنوان یک شاخص مفید درجه کلی آشفتگی روانی مد نظر قرار می گیرد (لاچار، 1974). در آزمون MMPI جهت ارزیابی پاسخدهی منحرف، تصادفاً یک مقیاس به نام F (در این مورد برای "فراوانی") وجود دارد.
فرضیه انحراف مکرراً توسط تعدادی از دانشجویان سنجش و اندازه گیری (برای مثال رورر، 1965؛ سچرست و جکسون، 1962، 1963) با توجه به دلایل چندی مورد انتقاد قرار گرفته است. به نظر می رسد که شواهد پژوهشی اندکی در جهت حمایت از دیدگاه برگ مبنی بر این موضوع وجود داشته باشد که پاسخدهی منحرف در هر موقعیت پاسخ پیش بینی کننده پاسخ منحرف در تمام موقعیتهاست. با وجود این، به صراحت آشکار است که برخی از ویژگیهای معین پاسخ منحرف مانند سطح شکل رورشاخ و مقیاس F در آزمون MMPI شاخصهای مفیدی در زمینه آسیب شناسی روانی هستند. از آنجایی که این شاخصها، در واقع، به محتوای محرکهای آزمون مربوط می شوند، مناسب به نظر نمی رسد که آنها را به طور ساده تحت عنوان سبکهای پاسخ در نظر بگیریم، بلکه با توجه به شیوه ای که در فرایند ارزیابی شخصیت مورد استفاده قرار می گیرند، بهتر آن است که آنها را به عنوان بخش مکمل روش آزمون قلمداد کرد.
سبک پاسخ افراطی
یکی دیگر از سبکهای پاسخ، پاسخدهی افراطی است. این سبک می تواند تنها در آزمونهایی وجود داشته باشد که پاسخ به ماده های آنها به صورت درجه بندی یا ابعاد متضاد باشد (همان طوری که در فصل 6 مورد بحث قرار گرفت). بعضی افراد تمایل دارند قطع نظر از محتوای ماده سؤال به جای طبقه های میانی، طبقه های افراطی (نظیر "کاملاً مخالفم" یا "کاملاً موافقم") را برگزینند. اگرچه به نظر می رسد که پاسخدهی افراطی به پاسخدهی منحرف شباهت داشته باشد، همیلتون (1968) با تذکر در خصوص این پاسخدهی افراطی به پاسخدهی افراطی کاملاً مستقل از محتواست و در مقابل، پاسخدهی منحرف شامل یک موضوع که پاسخدهی افراطی کاملاً مستقل از محتواست و در مقابل، پاسخدهی منحرف شامل یک واکنش خاص به محتوای ماده است، بین آنها تمایز قایل شد. بازبینی پژوهشی همیلتون در زمینه سبک پاسخ افراطی نشان داد که این پدیده یک ویژگی پایای آزمودنیهاست و اینکه این وضعیت همواره در زنان (بیشتر از مردان)، افرادی با اضطراب زیاد و افرادی که سازگاری روان شناختی ضعیفی دارند، بیشتر دیده می شود. بدین ترتیب، هنگامی که مقیاسهای درجه بندی را به کار می بریم، بهتر است به این اثرهای ناچیز ولی مهم توجه کنیم.
آمایه پاسخ مطلوب - نامطلوب
ما قبلاً نتیجه گرفتیم که سبکهای پاسخ (تحریفهای بری از محتوای پاسخ به ابزارهای ارزیابی شخصیت) متغیرهای نسبتاً کم اهمیتی هستند که در اکثر کوششهای موجود در زمینه ارزیابی شخصیت وجود دارند. با وجود این، این موقعیت هنگامی که به آمایه های پاسخ توجه می کنیم (یعنی، گرایش نظامدار به "تحریف" محتوای پاسخهای فرد به ماده های ارزیابی شخصیت) تا اندازه ای متفاوت است. خواننده در اینجا باید تعریف ما را در خصوص آمایه پاسخ به خاطر داشته باشد. منظور از آمایه پاسخ، کوششهای عمومی آزمودنی برای تحریف پاسخها در یک جهت خاص و تمایلات ظریف و ناهشیار آنها برای ارایه پاسخهای سودار است.
متداولترین آمایه پاسخ توصیف خویش به گونه مطلوب یا نامطلوب است. اولین روش در بررسی این مشکل از طریق یک مطالعه خاص، یعنی، از طریق آمایه پاسخ مطلوبیت اجتماعی بود. اکنون از این اصطلاح معمولاً برای اشاره به تولید طبیعی یا ناهشیار پاسخهای مطلوب اجتماعی استفاده می شود؛ اصطلاح وانمودسازی خوب برای کوششهای سودار هشیار و عمدی در این جهت استفاده می شود. با توجه به پیش بینی این نتیجه از لحاظ آمایه پاسخ مطلوبیت اجتماعی، افرادی که "به طور طبیعی" یا ناهشیار به شیوه ای مطلوب و اجتماعی پاسخ می دهند، احتمالاً خصوصیات شخصیت خود را دقیقتر بیان می کنند، ولی کوششهای هشیار و عمدی برای توصیف خود به گونه ای مطلوب یا نامطلوب منبع مهمی از تحریف پاسخ را تشکیل می دهد. شکل 2-7 خلاصه ای از بعضی متداولترین اصطلاح شناسیها را در زمینه سبکها و آمایه های پاسخ به تصویر می کشد.
شکل 2-7: خلاصه ای از بعضی از اصطلاح شناسیها در زمینه تحریفهای پاسخ (توضیح شکل)
یک انگیزه مهم پژوهش در زمینه آمایه پاسخ مطلوبیت اجتماعی در ارزیابی شخصیت، تحقیقی بود که توسط ادواردز (1953) صورت گرفت. ادواردز درجه بندیهای دانشجویان را در انواع مختلف پرسشنامه های خودسنجی (با توجه به یک مقیاس 9 درجه ای) بر اساس این موضوع به دست آورد که آنها رفتار مورد نظر هر ماده سؤال را تا چه اندازه مطلوب در نظر می گرفتند. آن گاه او از یک گروه دیگر از آزمودنیها خواست که به ماده های همین ابزار ارزیابی شخصیت خودسنجی پاسخ دهند و همبستگی بسیار مثبت بالایی (0/87) را بین فراوانی تأیید هر ماده توسط گروه دوم و متوسط درجه بندیهای مطلوبیت اجتماعی گروه اول یافت. به عبارت دیگر، این دانشجویان تا اندازه زیادی به ماده هایی پاسخ دادند که آنها را از لحاظ اجتماعی مطلوب ادراک کرده بودند. ادواردز (1964) نشان داد که نمره های حاصل از مقیاسهای MMPI چنان به اندازه بالایی با درجه بندیهای مطلوبیت اجتماعی آنها همبستگی داشت که نیمرخهای واقعی MMPI بر اساس این درجه بندیها به اندازه خوبی قابل پیش بینی بودند. او نتیجه گرفت که مطلوبیت اجتماعی حداقل با ارزیابی دقیق شخصیت تداخل کرده است؛ و در بدترین شرایط، احتمالاً این امر کاربرد پرسشنامه ها را مشکل و یا حتی غیرممکن ساخته است.
این نتیجه که یک آمایه پاسخ مطلوبیت اجتماعی شدیداً با پاسخهای مربوط به پرسشنامه های شخصیت تداخل دارد، از لحاظ زمینه های روش شناختی، تجربی و نظری مورد سؤال قرار گرفته است (هیلبرون و گوداشتاین، a1961؛ نورمن، 1967؛ پاول هوس، 1984). امروزه یک دیدگاه مورد قبول وجود دارد و آن این است که مطلوبیت اجتماعی یک بخش بهنجار از پاسخدهی است و می تواند یک متغیر پیش بینی کننده مهم محسوب شود. افراد بهنجار معمولاً به یک صورت قابل پذیرش و مقبول عمل می کنند؛ یعنی، به یک شیوه مطلوب اجتماعی، در واقع، این معنای معمول "بهنجار" است. عدم مطلوبیت اجتماعی رفتار احتمالاً مهمترین ملاک آسیب شناسی روانی است. پاسخهای افراد بیمار به ماده های پرسشنامه ای ماننده پرسشنامه MMPI نشان می دهند که آنها از لحاظ روانی بیمار هستند؛ عدم مطلوبیت اجتماعی رفتارهای نابهنجار آنها نیز کاملاً آشکار است.
همان طوری که هیلبرون (1964) بدان توجه کرد، تمایل به دادن پاسخهای نامطلوب اجتماعی به پرسشنامه های شخصیت ظاهراً با وجود رفتارهای نامطلوب غیرآزمودنی که پیش بینی از روی آن امکان پذیر است، ارتباط دارد. این نتیجه که وجود رفتار مطلوب اجتماعی با سازگاری یا بهداشت روانی همبستگی دارد، منطقی است و این نتیجه از تنزل مطلوبیت اجتماعی به طبقه تحریف پاسخ جلوگیری می کند. در واقع، برای بعضی از آزمونهای جدیدتر، مانند پرسشنامه شخصیت هوگان (هوگان و هوگان، 1992)، عمل آمایه پاسخ مطلوب اجتماعی تعدیل کننده به عنوان یک مهارت یا شایستگی در نظر گرفته می شود.
به طور کلی، در این خصوص اتفاق نظر وجود دارد که میزانهای افراطی مطلوبیت اجتماعی ممکن است سایر جنبه های پاسخ به یک آزمون را کمرنگ یا تحریف کند و احتمالاً عاقلانه است که در صورت امکان به این موارد افراطی توجه کنیم. این امر برای پرسشنامه های شخصیت که در یک حیطه بهنجار به ارزیابی خصوصیات آدمی می پردازند، به سادگی در مرحله تهیه ماده های آزمون با استفاده از ماده هایی که همبستگیهای آنها با مطلوبیت اجتماعی نسبتاً ناچیز است، قابل دسترس می باشد (جکسون، 1967، 1976، 1984). این روش برای اولین بار توسط باس (1959)، باس و دورکی (1957) در اندازه گیری خصومت مورد دفاع قرار گرفت. برای مثال، به جای طرح سؤال به این صورت که "گاهی من از کوره در می روم" که پاسخ مثبت بدان می تواند نامطلوب باشد، سؤال را می توان بدین صورت اصلاح کرد که "من واهمه دارم از اینکه گاهی از کوره در بروم" یا "گاهی من نمی توانم کنترل کنم که از کوره در نروم" یا "من نگران هستم که از کوره در بروم" که البته تمام آنها به یک شیوه کمتر نامطلوب نوشته شده باشند.
روش متداول دیگری که برای کنترل مطلوبیت اجتماعی به کار می رود، استفاده از ماده های گزینه- بایست همراه با ماده هایی است که به صورت زوجی (یا سه تایی) با توجه به مطلوبیت اجتماعی جور می شوند. هر عبارت در هر زوج به طور تجربی یا با استفاده از روشهای دیگر به عنوان یک پیش بینی کننده مهم رفتار مورد نظر هماهنگ می شوند (EPPS که در فصل 3 مورد بحث قرار گرفت این روش را به کار می گیرد). ولی با این حال، مشکلات چندی در کاربرد روش گزینه – بایست به چشم می خورند. ابتدا آزمودنی باید یکی از گزینه ها را انتخاب کند، اگرچه ممکن است هیچ کدام از آنها توصیف کننده رفتار وی نباشند. چنین وضعیتی هیچ گونه اطلاعاتی را درباره میزان ترجیح یا خصوصیت شخصیتی زیربنایی آن به دست نمی دهد. ثانیاً اگرچه ماده های آزمون به یک شیوه کلی از لحاظ مطلوبیت با یکدیگر زوج می شوند، ولی هنوز به اندازه کافی با یکدیگر تفاوت دارند که امکان وانمودسازی وجود داشته باشد (برای مثال، دیکن، 1959). سوم، همان طوری که قبلاً متذکر شدیم، کوششهایی که به منظور حذف مطلوبیت اجتماعی صورت می گیرند، ممکن است قدرت پیش بینی ابزار، و در عین حال، اثر دفاعی بودن را کاهش دهند. مروری که اسکات (1968) در زمینه مطالعه بررسیهایی انجام داد که اعتبار آزمونهای گزینه - بایست و تک محرکی را با یکدیگر مقایسه می کرد، به این نتیجه بیشتر خنثی انجامید که اعتبارهای حاصل از این دو روش متفاوت نیستند و اینکه در خصوص مزیت روش گزینه - بایست در زمینه کنترل دفاعی بودن هیچ گونه شواهد قاطعی وجود ندارد. بنابراین، به نظر می رسد که فن گزینه - بایست همان طوری که از ابتدا انتظار آن می رفت، هیچ گونه مزیتی نسبت به روشهای دیگر ندارد.
کوششهای نسبتاً اندکی در زمینه مطالعه تأثیر مطلوبیت اجتماعی در کارکرد رویکردهای فرافکن که به منظور ارزیابی شخصیت صورت می گیرند، به عمل آمده است. رزینکوف (1961) همبستگیهای غیرمعناداری را بین درجه بندیهای مطلوبیت اجتماعی در خصوص موضوعهای متداول TAT و فراوانی تأیید آنها گزارش کرد و نتیجه گرفت که مطلوبیت اجتماعی یک منبع مهم واریانس در ارایه موضوعهای TAT نیست. با وجود این، اکسنر (1978) در یک مطالعه با استفاده از رورشاخ نشان داد که این عنصر "اثر بسیار معناداری را بر چیزی دارد که عملاً توسط آزمودنی ارایه می شود" (ص 45)، اگرچه در نسخه قبلی این کتاب، او این یافته را کم اهمیت جلوه داد (اکسنر، 1986). هیچ دلیلی برای این فرض وجود ندارد که نتایجی که در اینجا با توجه به پرسشنامه ها به دست آمده است نباید در خصوص فنون فرافکن به کار روند، ولی قبل از رسیدن به یک قضاوت صریح و مشخص پژوهشهای بیشتری مورد نیاز هستند.
فریب عمدی
یک مشکل بسیار جدی تر در ارزشیابی شخصیت تمایل افراد به تحریف عمدی یا سودار کردن پاسخهای خود در ابزارهای ارزیابی شخصیت است. بحث زیر بر حول دو موضوع متمرکز است:
1. کوششهای عمدی افراد در جهت ارایه نوعی تصویر مطلوب و خوشایند از خودشان به صورت خیلی حق به جانب یا بسیار سالم در ادبیات روان شناسی شخصیت تحت عنوان دفاعی بودن مطرح شده است. این اصطلاح در کاربرد معمول خود همچنین به کوششهای افراد در جهت تحریف پاسخهای خود در سایر ابعاد شخصیت مانند برون گرایی یا توانایی فروشندگی اشاره دارد.
2. کوششهایی برای تقلید اختلالهای خاص مانند روان پریشی یا اختلال ضربه پس از آسیب یا (خارج از حوزه ارزیابی شخصیت) اختلال حافظه یا عقب ماندگی ذهنی به یک دلیل خاص.
افرادی که آزمونهای شخصیت از نوع پرسشنامه خودسنجی را تهیه و ابداع کرده اند، مدتهای متمادی از این مشکلات آگاه بوده اند (میل و هاتاوی، 1946)، ولی در این خصوص هیچ راه حل اثربخشی را ارایه نکرده اند. در واقع، وضوح مشکلات مربوط به پرسشنامه های شخصیت تا اندازه زیادی موجب محبوبیت رویکردهای فرافکن به ارزیابی شخصیت شده است، زیرا به طور همه جانبه ای این اعتقاد وجود دارد که رویکرد فرافکن فرصت فریب عمدی را از سر راه بر می دارد یا حداقل تا اندازه زیادی از بروز آن می کاهد. ما به زودی این اعتقاد را به تفصیل مورد بررسی قرار خواهیم داد.
دفاعی بودن نوعی کوششهای عمدی جهت ایجاد یک تأثیر مطلوب است. شواهد مربوط به وجود دفاعی بودن به عنوان یک مشکل در ارزیابی شخصیت از منابع چندی ریشه می گیرد. ابتدا نیمرخهای مربوط به آزمونهای شخصیت به ظاهر بهنجار و سالم گاهی از بیماران بستری و سایر افراد منحرفی به دست می آید که نباید چنین نیمرخهای بهنجاری را داشته باشد. ثانیاً شواهد بسیار زیادی وجود دارد که انواع مختلف گروههای آزمودنی مانند دانشجویان و بیماران می توانند به منظور ایجاد یک برداشت خوب (یا بهتر) پاسخهای آزمون شخصیت خود را به ویژه در پرسشنامه های خودسنجی تغییر دهند. باید به این نکته توجه کرد که حتی دانشجویان که معمولاً نیمرخهای شخصیت بهنجاری دارند، می توانند تحت دستورالعملهای خوب وانمود کردن، نیمرخهای مطلوبتری را به دست دهند. این امر به ویژه در خصوص پرسشنامه هایی با ماده های کاملاً آشکار صادق است؛ یعنی، پرسشنامه هایی که در آنها مطلوبیت اجتماعی پاسخها کاملاً روشن است. فوسبرگ (1941) سالها پیش، با استفاده از پرسشنامه شخصیت برن رویتر توانست نشان دهد که همبستگی بین نمره های حاصل از دستورالعمل عادی و نمره های حاصل از دستورالعمل وانمودسازی خوب کاملاً ناچیز (0/11) است و این امر به وضوح نشان می دهد که چگونه آمایه دفاعی بودن می تواند بر پاسخهای پرسشنامه ای از این نوع تأثیر بگذارد.
از طرف دیگر، شواهد زیادی در این خصوص وجود دارد که برای افراد بیمار به ویژه بیماران بستری، امکان آن وجود ندارد که کاملاً یک نیمرخ بهنجار به دست آید. برای مثال، گریسون و اولینگر (1957) نشان دادند که تنها 11 درصد از بیماران می توانند یک نیمرخ MMPI بهنجار داشته باشند. بعضی از بیماران از طریق ارایه نیمرخهای بیمارگونتر به این دستورالعملها پاسخ دادند و بقیه به طور ساده الگوی متفاوتی از نابهنجاری را در نیمرخهای خود نشان دادند. کانتر (1963) دریافت که توانایی "خوب وانمود کردن" با سازگاری نسبی فرد رابطه دارد. کانتر با استفاده از گروههای افراد الکلی و متقاضیان استخدام، متوجه شد که آزمودنیهایی که از سازگاری بهتری برخوردارند، در ارایه نیمرخهای جعلی خوب در پرسشنامه روان شناختی کالیفرنیا موفقتر هستند.
با توجه به کوششهایی که در خصوص ایجاد برداشتهای مطلوب در آزمونهای شخصیت شده است، متداول آن است که بین وانمود در جهت سازگاری بهداشت روانی بالا و وانمود مربوط به پرهیزکاری شخصی افراطی تمایز قایل شویم. بعضی از نویسندگان (پاول هوس، 1984، 1986) شبیه سازی سازگاری بالا را قویاً در ارتباط با مفهوم سنتی مطلوبیت اجتماعی – یعنی، به طور کلی یک ویژگی ناهشیار- و شبیه سازی پرهیزکاری افراطی را در ارتباط با مفهوم صداقت شخصی در برابر دروغگویی عمدی در نظر گرفته اند. بنابراین، نتایج بررسیهای تحلیل عاملی که توسط پاول هوس (1986) گزارش شد، دو عامل متمایز را نشان داد. شاخصهای سنتی مطلوبیت اجتماعی روی یک عامل فریب خود و شاخصهای سوگیری عمدی تر روی یک عاما دیگر کنترل برداشت نام دارد. ابزتر پاول هوس (1991)، یعنی، پرسشنامه متعادل پاسخ مطلوب، به منظور ارزیابی این دو عامل ساخته شد. دو مقیاس که برای پرسش نامه غربالگری روانی (لانیون 1970، 1993) تهیه شد- یعنی، تأیید سازگاری بالا و تأیید پرهیزکاری افراطی - نیز بین این دو مؤلفه فریبکاری مطلوب متمایز ایجاد می کنند.
مریض جلوه دادن یا تمارض نوعی کوشش عمدی برای ایجاد نگرش در خصوص اختلال یا ناتوانی در طرف مقابل است. به علت ویژگی دفاعی بودن در افراد، شواهد زیادی وجود دارد که نیمرخهای مربوط به آزمونهای روانی می توانند از افرادی به دست آیند که عملاً واجد این ویژگیها نیستند. سازندگان مقیاس مزاج هام – ودزورث بیش از 60 سال پیش این موضوع را مورد بررسی قرار دادند (هام و ودزورث، 1935). در یکی از بررسیهای جدیدی که توسط یکی از نویسندگان کتاب حاضر صورت گرفته است، دانشجویان کاملاً سازگار می توانند الگویی را در MMPI ایجاد کنند که نشان دهنده شخصیت جامعه ستیز است (لانیون، b1967). میل و هاتاوی (1946) در نوشته های اولیه خود درباره MMPI وجود این عوامل تحریف کننده را گویا و روشن فرض کردند.
فنون فراکن. یک اعتقاد سنتی وجود دارد که فنون فرافکن، به ویژه رورشاخ، در معرض تحریف هشیار قرار ندارند (برای مثال، راجرز، 1988). با وجود این، حتی اولین بررسیها در این زمینه (اگرچه این نتایج کاملاً هماهنگ و یکدست نیستند) نشان می دهند که آزمون رورشاخ، در واقع، در معرض وانمودسازی خوب و بد است (کارپ و شاوزین، 1950، فلدمن و گریلی، 1954؛ فوسبرگ، 1938، 1941؛ هنری و راتر، 1956). این بررسیها علاوه بر این نشان دادند که آزمونیهای بهنجار در مقایسه با بیماران بستری بیشتر قادر به تحریف پاسخهای خودشان هستند و اینکه تا اندازه ای وانمودسازی در جهت بد، ساده تر از خوب است. نتایج مطالعات جدیدتر تا اندازه زیادی با بررسیهای قبلی هماهنگی دارد. برای مثال، آلبرت، فاکس و کان (1980) نشان دادند که متخصصان نمی توانستند تمارض را از طریق متمارضان ناآگاه و آگاه تعیین کنند. بررسی میتمن (1983) مشخص کرد که آزمون رورشاخ هنگامی که آزمودنیها نسبت به نقش خود آگاهی داشتند مستعد تمارض بوده است. اکسنر و شرمن در یک بررسی چاپ نشده (اکسنر، 1991) با توجه به خوب جلوه دهی، دریافتند که ده بیمار اسکیزوفرن نتوانستند هنگامی که از آنها خواسته شد تا عملکرد خود را بهبودی بخشند از آشکارسازی اجتناب کنند.
پژوهشهای به عمل آمده در خصوص تحریفهای پاسخ با استفاده از سایر ابزارهای فرافکن (اگرچه کاملاً پراکنده بوده است) از این نتایج حمایت می کنند. برای مثال، وایس کوپ و دیپا (1951) نشان دادند که آزمودنیها می توانند با موفقیت داستانهای TAT را در جهتهای مثبت و منفی جعل کنند و به طور کلی در تمارض موفقتر بودند؛ نتیجه ای که توسط کارهای کاپلان و اورون (1965) نیز مورد تأیید قرار گرفت. هولمز (1974) به آزمودنیها یاد داد تا از فرافکنی های نادرست استفاده کنند یا فرافکنی های درست را در TAT بازداری کنند و دریافت که داوران نمی توانستند هر نوع تمارض را تشخیص دهند. بروزوویچ (1970) دروغین بودن نمره ها را در آزمون فرافکن شخصیت گروهی نشان داد. شوارتز، کوهن و پلولیک (1964) در یک بررسی با استفاده از آزمون ناکامی تصاویر رونزوایگ، دریافتند که دستورالعملهای آموزشی که دفاعی یا بی پرده بودند، پاسخهای متفاوت قابل انتظاری را به دست دادند. نتیجه اصلی خاصی که در یک مرور جدید پژوهشی در زمینه دفاعی بودن و تمارض با توجه به آزمونهای فرافکن به دست آمد، آن است که پژوهشهای مناسبی وجود ندارد تا امکان نتایج قاطعی را در این زمینه فراهم آورند (استرماک، 1988). با وجود این، این نتایج حکایت از آن دارند که مشکل تحریف پاسخ همچنین برای آزمونهای فرافکن وجود دارد و در این زمینه شواهد ناچیز ضد و نقیضی به چشم می خورد. منبع:تالیف:آی . لانیون،ریچارد و دی فلئونارد ، ترجمه:نقشبندی،سیامک و .... «ارزیابی شخصیت» ، نشر روان ،1385
آزمون بینایی- حرکتی بندرگشتالت(510) پنجشنبه 28 مهر 1390
نکات روان سنجی (ج:تحریفهای پاسخ) پنجشنبه 28 مهر 1390
نکات روان سنجی (ب:اعتبار) پنجشنبه 28 مهر 1390
نکات روان سنجی (الف: پایایی) پنجشنبه 28 مهر 1390
روان کاوی در برابر روان سنجی پنجشنبه 28 مهر 1390
ارزش های اخلاقی و خودگرایی روان شناختی (1) پنجشنبه 28 مهر 1390
چگونه كمرویی خویش را از میان برداریم ؟ پنجشنبه 28 مهر 1390
مقاومت درونی، عاملی مؤثر در بروز بیماری پنجشنبه 28 مهر 1390
راه دشوار کمال پنجشنبه 28 مهر 1390
تسخیر متقابل انسانها از دیدگاه قرآن و روان شناسی بررسی بنیادین و تحلیلی موضوع تسخیر انسانها پنجشنبه 28 مهر 1390
اختلال جنون دزدی خردسالان و بزرگسالان چیست؟! پنجشنبه 28 مهر 1390
خود شیفتگی خود را بهتر بشناسیم پنجشنبه 28 مهر 1390
قله ی حرکت انسان و مقصد رشد اخلاقی معنوی (2) پنجشنبه 28 مهر 1390
قله ی حرکت انسان و مقصد رشد اخلاقی معنوی (1) پنجشنبه 28 مهر 1390
دیدگاه ها درباره خودگرایی روان شناختی پنجشنبه 28 مهر 1390
مطالعه چیست؟ مطالعه ی ثمر بخش چگونه است؟ پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390
مطالعه چرا و چگونه!؟ پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390
روش های مطالعه پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390
ماهی را نگهدار یا چگونه حافظهمان را در هفت گام تقویت کنیم؟ پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390
حفظ کامل لغتنامه در 3 سوت پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390
لباسهاى تنگ مغز شما را فشار مىدهند پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390
كنترل محیط مطالعه پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390
مطالعه صحیح و ثمربخش، از دو عامل متأثراست. پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390
کلیدهای طلایی برای کنکور پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390
كلیدهاى بهداشتى یادگیرى . پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390
کتاب درمانی چیست ؟ پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390
کتاب درسی را چگونه باید خواند ؟ پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390
روشهای مطالعه و تحقیق پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390
عوامل مؤثر دیگر در مطالعه پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390
لیست آخرین پستها
تبلیغات









